دورها رو خوب می بینیم و برامون جذابیت دارند ... نزدیک ها رو خوب نمی بینیم و بهشون علاقه ای نداریم ...
برای دیدن نزدیک ها باید یه چیزی بهمون کمک کنه ... یه چیزی توی مایه های عینک که البته همیشه هم دم دستمون نیست ...
شاید برای همینه که تا وقتی از چیزی یا کسی دور هستیم برامون عزیزه و تب و تابش رو داریم اما وقتی اون چیز یا اون فرد بهمون نزدیک شد تبدیل میشه به یه چیز دم دستی ... کم بهش نگاه می کنیم، خوب نمی بینیمش و ازونجایی که عینک هم همیشه دم دستمون نیست، زحمت این خوب دیدن رو هم اغلب به خودمون نمی دیم ...
اغلب وقتی کسی یا چیزی در دایره نزدیک ما قرار گرفت، به اشتباه فکر می کنیم خوب می شناسیمش ... یا اقلا اینقدر میشناسیمش که دیگه برامون کنجکاوی برانگیز نباشه ... یه سری الگوی کلی در مقابل دسته رفتارهای یه فرد برای خودمون تعیین می کنیم و بر اساس اون الگوی کلی روابطمون رو تعریف می کنیم ... اما کی گفته که تک تک رفتارهایی که از نظر عموم ما در یه دسته قرار گرفتند، همیشه و تحت شرایط مختلف یه معنی دارند ؟
اغلب ما توی روابطمون یه چیز اساسی رو کم داریم و اون چیز اساسی عشقه ... عشق حقیقی ...
دارم به این فکر می کنم که تعداد آدمهایی که توی معمولی ترین و روزمره ترین حالت ممکن، توی بدترین و نفرت انگیزترین شرایط، توی لحظه های خستگی و دلزدگی یا بی حوصلگی میتونیم بازم براشون آغوش باز کنیم یا بهشون از صمیم قلب لبخند بزنیم یا اقلا یه لبخند واقعی تحویلشون بدیم، از بودنشون واقعا خوشحال باشیم یا نه اقلاً حضورشون آزارمون نده، چند تاست؟ به تعداد چند تا از انگشتهای دست؟ ... اصلا چنین آدمایی رو توی زندگیمون داریم ؟ اگه آره، پس حقیقتاً خوش به حالمون ... اما جای تاسفه که اغلب ما ازین آدمای دوست داشتنی بالقوه توی زندگیامون داریم - توی همین دایره های نزدیک - ولی نمی بینیمشون و همیشه خلأ داشتنشون آزارمون میده و حکایتمون میشه حکایت آب در کوزه و ما ...
.......................................................................
آقای گرد قلمبه مهربون رو دوباره گاهی می بینم ... بعد از یه مدت طولانی ... اولین بار که منو دید - بعد از اینهمه مدت - لبخند مهربونی تحویلم داد و یه سلام خانوم با اعتماد به نفس ... جالب بود ...
گاهی سرنوشت یه غریبه که احساس خاصی هم نسبت بهش نداری، میتونه برات مهم بشه ...
.......................................................................
آدم وقتی پر میشه، یه قطره برای سرریز شدنش کافیه ...
کاش آدم بزرگ بودن به معنای جدی گرفتن اینهمه قصه مضحک و احمقانه نبود ...
.......................................................................
رمان "شوخی" اثر میلان کوندرا
توصیه می کنم به تدریج و آروم بخونیدش ...
اردیبهشت هم از نیمه گذشت ...
شیراز هم داره رنگ و بوی تابستونی به خودش می گیره البته تدریجی و نم نم ...
به قول هایده دنیا هنوز خشگلیاشو داره ...
مهم اینه که قدرت مبارزه ت رو از دست ندی حتی وقتی داری سعی میکنی اشکات رو نگه داری ...
من و یاسی هر دومون یه معشوق داریم که اکثریت قریب به اتفاق آدمای عالم هم عاشقشند ...
دممون گرم ... دم عشقمون هم به همچنین ...
لطفا كرم ضد آفتاب بماليد!
با دل ديگران بي رحم نباشيد .
عمرتان را با حسادت تلف نكنيد.
گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب.
مسابقه طولاني است و سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد.
ناسزا ها را فراموش كنيد.
اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد.
نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد.
صورت حسابهاي بانكي و قبضها و ... را دور بياندازيد.
اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد.
جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند.
برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.
تا ميتوانيد كلسيم بخوريد.
با زانوهايتان مهربان باشيد.
وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد.
ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد.
ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد.
ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد.
هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد.
انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده.
دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتی اگر از آنها پيروي نمي كنيد.
از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد.
تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد.
با خواهران و برادران خود مهربان باشيد.
آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد.
به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد.
براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد.
سفر كنيد
برخي حقايق لاينفك را بپذيريد:
قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد.
و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند.
به بزرگترها احترام بگذاريد.
توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد.
ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد.شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد.ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد.
خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود.
نخ دندان به کار ببرید .
در شناخت پدر و مادرتان بکوشید ،هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد.
دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد.
نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است.
ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.
اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم را درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد.
بوی ماهی دودی و سفره نو و یاس جانماز مادربزرگ برام خلاصه شده بود توی نوری که وجود 18 - 19 ساله م داشت باهاش یه جون تازه می گرفت ... بارون ناصر عبداللهی - روحش شاد - و صدای گرم پرویز پرستویی و خونه خاله و بوی دریا و دنیای رویایی تازه ای که مال خود خودم بود و چه لذتی داشت غرق شدن توش و لبخند زدن و رویا بافتن و بافتن و بافتن ...
الان از اون روزا 11 سال میگذره ...
یادم بخیر ... یاد اون روزها بخیر ... یاد هممون بخیر ... ![]()
............................................................................................................
بهار خانوم اومده ... یه قلم مو گرفته دستش و هر روز داره روی سر یه تیکه از شهر رنگ سبز می پاشه ... یکی دو جایی هم از دستش در رفته و شکوفه بارون سفید و صورتی راه انداخته ... البته به نسبت پارسال یکمی دیرتر دست بکار شده ... خوب تقصیری هم نداره ... زمستون امسال یکمی بازیگوشی ش گرفته بود ... هی در رو روی بهارخانوم باز می کرد هی می بست ... و اینقدر از این بازی خوشش اومده بود که یادش رفته بود باید بار و بندیلش رو همین روزا ببنده و راهی یه سفر یه ساله بشه ... خلاصه که توی این هیر و ویر یهو به خودش اومد و هول هولکی و شلخته شلخته وسایلش رو انداخت توی کوله بارش، واسه همینم از هرجایی که گذشت بی هوا یکمی از سور و ساط سفرش ناغافل ریخت اینور و اونور و چوب شد لای چرخ بهار خانوم ...
اینطوریاس دیگه ...
اما بهار خانوم که انگار حسااااااااااااابی آماده اومدن بود، آروم آروم اومد، برفا رو آب کرد و قلم مو بدست، دست بکار رنگ پاشیدن روی بوم نقاشی طبیعت شد ... درختا هم آروم آروم بیدار شدن و خمیازه کشون خودشون رو سپردن به دستای بهار ...
ایشالا که بهار پیش رو سرآغاز سال خوب و پر باری باشه برای همه مون ...
ایشالا همه چیز در آستانه سال جدید برامون به "احسن الحال" رقم بخوره و دلامون توی کل سال جدید پر از شادی خالص و رضایت و لحظه هامون سرشار از برکت و سلامتی باشه ...
پیشاپیش سال نوی همه مون مبااااااااااااااااااااارک ![]()
![]()
منو توی دعاهای خیر لحظه تحویل سال، از قلم نندازید ![]()
" دیگران فقط آینه شما هستند. نمیتوانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان میپسندید یا از آن بدتان میآید. "
همیشه چیزی هست، هرچند خرد یا ناچیز، که لحظاتی به یادت بیاره جایی فراتر از ما و قصه های ریز و درشتمون هست که اندوه و شادی تو برای کسی مهمه ... برای کسی که برای نشوندن لبخند روی لبهای تو ، برای پاک کردن اشکهای تو، برای رفع دلتنگی تو، نسیم و باد و بارون و خورشید و گل و سبزه و ... و کائنات رو در اختیار داره ...
این توئی که انتخاب می کنی اون نشونه ها رو ببینی یا ندیده ازشون رد بشی ...
An ode of tears - Eleni karaindrou
http://www.4shared.com/get/HdSflgAy/eleni_karaindrou_-_an_ode_of_t.html
" میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به پایان می رسد
و آسمان آغاز می شود ... "
___________________________________________
امروز توی صبح بارونی وقتی داشتم از کنار باغچه پر از گلای نرگس رد می شدم با خودم فکر کردم: با اینهمه نرگس شاید بشه یه کاسبی خوب راه انداخت ... یه چیزی در حدود 50 بسته نرگس می شن گمونم !!! اما خوب که فکر کردم دیدم : نه بابا 50 بسته کجا بود !!!!! 30 تا ... نه 20 تا ... اما خوب که فکر می کنم می بینم بابا 10 تا هم به زور از توش در میاد... حالا هر بسته از قرار 1000 تومن ..... آخه 10000 تومن به کجا میرسه ...
بهرحال 8 تا شاخه نرگس چیدم برای یکی از همکارام ... اول میخواستم 6 تا بچینم گفتم شاید یکی توی راه دید و دلش خواست ... 2 تا هم اضافه تر چیدم ...
توی راه که داشتم می رفتم با خودم فکر کردم شاید چیزی نشه از این نرگسا کاسبی کرد اما اگه بخوای به آدما هدیه شون بدی میتونی دل کلی آدم رو شاد کنی ...
قشنگ بود این فکر ...
و ناگفته نمونه که توی این آدما بیشتر از همه به مرسده فکر کردم که میدونم خیلی دلش نرگس میخواد و کبری که پارسال خیلی دلم میخواست بهش نرگس بدم ... و اگه میتونستم بهشون نرگسا رو بدم احتمالا خیلی خوشحال می شدند ...
این بین به استاد صفوی، سمیه، نیلو، جارچی و زینب هم دوست داشتم نرگس بدم ... به عمو جواد، به نرگسی که خودش قد هزار تا نرگسه، به آشنای دیروز، حتی به علی که فرسنگها ازمون دوره ... و به "من" هم ...
و سارینای قصه کوزه ... که یه روز از اون روزای دور فقط منم که میدونم یکی بود که به یادش توی اون کویر برهوت یه دسته گل نرگس خرید و از پشت اونا به تماشای حضورش نشست ... ( مطمئنم اینو حتی خود کوزه قصه گو هم نمیدونه !!!! ... من کلا در برقراری ارتباط با آدمای قصه ها گاهی از خود راوی ها هم جلو میزنم آخه ! )[نیشخند]
به علی پ. و یاسی حتما نرگس میرسونم ایشالا اگه عمری باقی باشه ... [گل]
و به استاد دفم و بچه های آموزشگاه و به بقیه همکارام هم ... [لبخند]
برای وحید هم میذارم گلاش سر شاخه بمونند ... بیشتر زنده باشند، بیشتر بارون بخورند ... بیشتر فضای اطرافشون رو عطرآگین کنند ... اگه هم که خودش دوست داشت از طرف اون میدمشون به آدمای کوچه بازار ...
و این وسط چقدر جای شبنم خالیه ... که دلم میخواست اینجا بود و مثل اون سالا جزو اولین مشتریای نرگسای باغچه مون می بود ... مثل سال 86، 87، 88 ... و هیچ کس رو ندیدم که مثل مامانش عاشق نرگس باشه و اونطوری عاشقانه نگه داره گلاش رو ... راستی شبنم برای مامانت گل نرگس ببرم؟
جای آقای گرد قلمبه مهربون هم خالیه ...
این وسط چند تا شاخه گل هم برای اونایی میذارم که دوستشون دارم و نیستند یا نمیدونند، یا میدونند و براشون علی السویه ست ...
خلاصه که بساط ما اینروزا فعلا پر از گل و بلبله و چه خوب که دوستانی هم هستند که به یادشون گل از گلهای ما و باغچه مون می شکفه ...
___________________________________________
فیلم a million dollar baby رو بسیار دوس میداشتم ... بسیار بسیار مشعوف شدم و شدیدا منو به یاد professional انداخت ... اما من به مراتب بیشتر دوستش داشتم ...
از سریال Spartacus خوشم نیومد ... خیلی دردم گرفت ... زود از دیدنش منصرف شدم ...
آخرین کتابهایی که خوندم: "زندگی سپری شده خانم گادنی" از پل بیلی و " شب اول قبر" از صادق چوبک
کتاب "جنس ضعیف " اوریانا فالاچی بهم توصیه شده و در دست اقدامه برای خوندن ...
___________________________________________
یواش یواش دارم به این نتیجه میرسم که دوران مجردی همچین هم بد نیست ... به شرطی که بتونی یه چیزایی رو واسه خودت کمرنگ و یه چیزای دیگه رو پررنگ کنی میتونه حتی محشر هم باشه ...
همه چیز در نهایت به نگاه خود آدم بستگی داره ...
توی حیوونا وقتی یه حیوونی چند مرتبه موفق شد که قدرتش رو به حیوون دیگه ای ثابت کنه، اون که چندباره و پشت سر هم مغلوب میشه دیگه مطیع و ضعیف می مونه ... حتی دوباره به مخیله ش اینو راه نمیده که شاید اگه تلاش کنه بتونه از پس اونی که غالبه بر بیاد ...
________________________________________
چقدر خوبه که گاهی با یه تلنگر کوچیک ظریف به یاد بیاریم که سالمیم و شکوه و عظمت این سلامتی رو به تمامی درک کنیم ... و حتی اگر شده برای چند لحظه به یاد بیاریم که خدا چقدر ما رو برای زندگی مجهز کرده ....
________________________________________
همه بچه هایی رو که توی مطب دیدم دوست داشتم ...
بچه ها صادقانه خودشون رو زندگی می کنند ...
صادقانه بضاعتشون از بودن رو به نمایش میذارن ...
و میدونند که زندگی شاید یعنی همین لبخندهایی که بین غریبه ها رد و بدل میشه ... همین دوستی هایی که توی زمان انتظار برای ویزیت اتفاق می افته ... همین بازیها و شادیها و از انتظارها و ازدحام ها لحظه های خوب آفریدن و لذت بردن ...
________________________________________
من آرزوهایی دارم، کوچیک و بزرگ ... آرزوهایی که منتظرم برای اتفاق افتادنشون ... قصه هایی برای ادامه دادن ... بهونه هایی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن ... لحظه هایی با بیم و امید ... انتظار و هیجان ... اشک و لبخند ... و رویاهایی که منتظر محقق شدن نیستند و حاصلشون شاید فقط همین لبخندِ ما را بس باشه ...
________________________________________
گاهی دلتنگ میشم ... گاهی احساس تنهایی می کنم ... گاهی تنهای تنها می مونم و از این تنهایی به تنگ میام ... گاهی از ازدحام کلافه میشم و دلم تنهایی م رو میخواد ...
مجموعاً زندگی ملغمه ای از خواستن ها و نخواستن هاست ... با اینحال بیشتر زیبا می بینمش ...
________________________________________
رم دادن صید خود از آغاز خطا بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم ...
یه صبح اول صبح بارون خورده ...
هوای تمیز و آسمون نیمه ابری ...
تنفس عمیق ته مونده های بوی اطلسی ها ...
سلام و لبخند برای پسربچه کوچولوی از سرما لرزون منتظر سرویس ...
موندن پشت دربهای انتظار برای تاکسی ...
کلاغهای روی سیمهای برق توی روزهای ابری یا نیمه ابری به همراه درختهای نیمه لخت با لباس زرد و نارنجی براق از بارون، صحنه باشکوهی می سازند که ناخودآگاه لبخند رو به لبهام می شونند ...
صدای زیبا و پرطنین راننده هم که با خرسندی فراوان متوجه شدم لهجه شیرازی نداره کلی مشعوفم کرده و این صحنه رویایی روبرو و لهجه سلیس و دلنشین آقای راننده - که نمیدونم یاد کی، چی، کجا میندازدم - منو میبره به یه خاطره دور قدیمی ...
دلم از دیدن پرواز کلاغها روی پیرهن ابری آسمون پر میکشه و خلاصه که یه صبح شنبه پاییزی رنگ رنگ رقم میخوره ...
با خودم فیلم "درباره الی " رو آوردم که اگه شد نگاه کنم!!!!!
گاهی بد نیس آدم تمام قانونهای اطرافش رو زیر پا بذاره - البته به شرطی که به کسی ضرری نزنه ...
همیشه منتظر نباش کسی برات کاری کنه، به این فک کن که آیا کسی هست که نیاز داشته باشه تو براش کاری انجام بدی ...
" موقیعت است که رفتار آدمها را شکل می دهد و نه باورهای شخصی آنها "
دیگه یا زنگی زنگی
یا که نه رومی رومی
خسته ام از این تعادل
این تعادل عمومی ... ![]()
بارون بارونه زمینا تر میشه ....
گلنسا جونم هوا بهتر میشه ... ![]()
این روزهای مریضی و سکون، هم خوب بود هم بد ...
الان هم که هوا بارونیه بهترین اتفاق دنیا برام شنیدن صدای بارونه ...
نگاه آدما خیلی حرف برای گفتن داره ... ازون جنس حرفایی که توی دل آدم می مونه و گفته نمیشه ... واسه همینه که نباید هیچوقت هیچ کس رو قضاوت کرد ...
از همتون ممنونم بابت محبتتون و انرژیهای مثبت برای خوب شدن من ![]()
![]()
جز عشق، هیچ چیز این جهان دیوانه را جدی نگرفته ام ؛ هیچ چیز این جهان دیوانه را ...
