... تا درین دشت غرور کینه داران سرخ است
یه چیزهایی توی وجود من کمرنگ شده٬ یه چیزایی ته نشین و یه چیزای دیگه فراموش یا ظاهرا فراموش ...
زندگی توی این یکی دو سال اخیر به من قدری فرصت استراحت داد اما آدمهای مختلفی که توی این چند ماه اومدن توی زندگی من ناخواسته - چون با سیر تحولات من آشنا نبودن و کماکان نیستند - به نوعی آروم و ملایم دارن بهم میگن باید برگردم ... بعضی چیزها رو از نو احیا کنم و قدری دوباره باز کنم چشمام رو به روی چیزهایی که با توجیه های کوچیک و بزرگ ازشون رد شده بودم ...
اما هنوز نمیدونم دلم میخواد باز هم برگردم به اون دوران ... به قصه هایی که لاجرم با خودشون درد و رنج به همراه دارن - حتی اگر به فرض متعالی بودن بشه برای به دوش کشیدن بار درد و رنجشون مجاب شد ...
نمیدونم دلم هنوز اون صدای کذایی که دیگه مدتهاست با من کاری نداره رو میخواد؟ ...
خدایا من شعار نمیدم ... من دارم تمام اون چیزایی که بیان میکنم و شعار بنظر میان رو تجربه میکنم ... یا تجربه کردم ... چه اصراری هست برای منتفی کردنشون؟ ... چرا باید برگردم سر همون پله های قبل؟ ... اینو از تویی می پرسم که داری این سلسله قصه ها رو پیش روم میذاری ...
همینکه پلی باشه بین این زمین و آسمون تو٬ پلی که بهش دسترسی داشته باشم برام کافیه ... اقلا الان برام کافیه ... نمیدونم شاید هم روزی این پل برچیده بشه و من این پایین بمونم و حسرت بخورم ... شاید هم روزی اینقدر به این خاک عادت کنم و دلبسته شم که حتی حسرتی هم نمونه برام ... شاید هم اصلا مرزی بین این خاک و اون آسمون نیست ... شاید ... اما الان این دغدغه رو ندارم ... دغدغه اینکه چی پیش خواهد اومد ...
توی لحظه های من حضوری هست که منو ایمن میکنه از هر فکری هر پیشامدی ... همین کافیه ... بازیها٬ نقشها٬ صحنه آفرینی هام رو به تمامی تماشا میکنم به اتکاء این حضور ... حتی اگر توهمی بیشتر نباشه ... حتی اگه اون چیزی که من فکر میکنم نباشه ... من اعتماد کردم ... به دلم ... چشم و گوش بسته ... اینجا دیگه نمیخوام هیچ منطقی٬ هیچ درک منطقی ملموسی این تصویر قشنگ رو برام مخدوش کنه ... نمیخوام و نمیذارم ...
قدری خسته م ... همین ....
۱- به نظر شما چه چیزی باعث میشه که آدما از حس تناسب و توازن و تعادل لذت نبرند و دلشون بخواد که این تناسب رو به نحوی به هم بریزند؟
هرچند شاید همین احساس نیاز به چیزی نا متعادل خودش باعث نوآوریهایی در هنر و ادبیات و علوم مهندسی و پزشکی و ... شده باشه ... اما میخوام بدونم آیا نتایج حاصل از این نیازها حقیقتا میتونند مبتنی بر فطرت باشند یعنی بهتر بگم میتونند اصول فطری آدما رو ارضا کنند یا اینکه صرفا مبتنی بر نیازی هستند که وقتی مرتفع شد دیگه وقت لذت بردن از اینجور دستاوردها هم به سر میرسه ؟ ...
۲- دوستان گوشی بنده به باد فنا رفت با سیم کارت و تمامی اطلاعات ... مرحمت کنید شماره خودتون رو برام توی بخش پیغامهای خصوصی بفرستید تا دوباره احیا بشم ! ... ضمنا اگه کسی توی این مدت اس ام اسی چیزی فرستاده که من جواب ندادم٬ شرمنده م ... به بزرگواریتون منو ببخشید خلاصه ...
۳- دیگه سلامتی همگی تون توی این زمستون سرد ... اگه برف بازی کردید جای ما رو هم سبز کنید ... فعلا که جیره بارون ما قطع شده ... فک کنم جایزه خداست به مردم شیراز از بس که با مرام و باحالند .... ![]()
۴- اوضاع بر وفق مرادست و ما نیز بر خنگ گردون و خلاصه خنگ گردون نیز بر آسمانها و ... سواریم ... شما چطور ؟!!! ...
۵-
برای گل روی همگی تون ...
۳۰ ام آذر ماه و آخرین روز پاییز ... وقت خداحافظی و آماده شدن برای پذیرایی از زمستونی که در راهه ...
این ۲ تا بارون اخیر تقریبا تمام برگهای پاییزی رو فرش زمین کرده و شهر برای از راه رسیدن زمستون آماده است انگار اما دل من ....
پارسال یه روزی مثل امروز یه دوست خوب توی زندگیم بود که نذاشت غم رفتن پاییز رو خیلی احساس کنم ... اما امسال ... انگار دلم داره برای رفتن پاییز تنگ میشه ... پاییز ۸۸ ... یه پاییز بی تکرار دیگه ... شاید امسال دوباره دلم میخواست که پاییز چیز بزرگی به اندازه همه رویاهای خوش بهم هدیه کنه اما ...
امسال باز هم به پاییز امید بستم ... شاید بی توقع نخواستمش ... شاید برای همین احساس میکنم بدرقه این پاییز هم مثل خیلی از پاییزهای دیگه برام سخته ...
پدر تجربه آخر تویی ای دل ز چه روی
طمع مهر و وفا ....
چرا طمع مهر و وفا از اینهمه پاییز پشت سر و پیش رو داری؟ ... پاییز پارسال رو بی طمع چشیدم و الحق که برام پر از برکت بود ...
بهرحال چه بخوام و چه نخوام این پاییز هم کم کم داره به خاطره ها می پیونده ... گاهی فکر میکنم یلدا رو برای این جشن می گیریم که از یاد ببریم که داریم پاییز عزیز دیگه ای رو به خاطره ها سنجاق می کنیم ...
کم کمک خداحافظ پاییز هزار رنگ و سلام زمستون یک رنگ ... ![]()
شاید وقتی تو میرسی نباشم
که دستاتو توی دستام بگیرم
نمیدونی چه حالیم ازینکه
همون روزی تو میرسی که میرم
بقدری چشم به رات بودم که میشد
تموم جاده ها رو تو نگام دید
همه دلشوره دریا رو میشد
تو مرداب زمینگیر چشام دید...
*********
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره شب تو بامن
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن ...
*****
مردم از دست تو
دیگه بسه دو رویی
یا این رو
یا اون رو
کوچولو
دست به دست میکنی
زدستم می گریزی
مثال یه آهو
کوچولو ...
*****
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه ...
*****
خوب دیروز و هنوز
طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانی عشق
با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز
پلک تو فاصله
دست و کاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پیله خواب
ای کلید قفل شعر
خواب شاعرانه بود ...
*****
بشنو اکنون قصه ای شیرین
قصه دریاچه رنگین
قصه دریاچه و خورشید
آن زمان دریا
بود تنها
تا گل خورشید
گشت پیدا
لب خورشید
گل شد و خندید
عشق دریا
در دلش جوشید
آه ای خورشید
ای گل خوشرنگ دشت آسمان
یک روز یک روز
من تو را از شاخه خواهم چید ...
کارمند جماعت آخر ماه که میشه یه کمی جون می گیرن و سوال غالب اغلبشون اینه : حقوقا رو ریختن به حساب ؟ ...
تا چند روز اول ماه بعد هم همچنان خوش و خرم هستند و ازون به بعد دوباره شمارش معکوس روزا شروع میشه تا آخر ماه از راه برسه و روز از نو روزی از نو !
هوا نمیه ابریه ... از پریشب تا دیشب یه ریز و یه نفس بارون اومد ... من خوشحالم هرچند برنامه هام کمی قاطی پاطی شده !!!
زهرا دوست دارم٬ شبنم دوست دارم٬ لیلا دوست دارم٬ نشمیل دوست دارم٬ شکلات کیندر دوست دارم٬
غذای چینی دوست دارم٬ خرچنگ میخوام !!!٬ شعر میخوام٬ دلم صدای ناب و رسای وحید نیری رو میخواد : باد مباد .... دلم داداشی م رو میخواد ... شاملو میخوام ... فرهاد میخوام: خسته ام از همه ...
سفر میخوام٬ استاد صفوی و استاد قاضی زاده رو میخوام ... خدا من استاد صفوی رو میخواااااااااااااام ....
دلم روستا میخواد٬ بوی هیزم میخوام٬ سیب زمینی زیر آتیش٬ زهرای خاله و کوه٬ خیابون گردی زیر بارون ... دلم صدای باد میخواد٬ ممتد و طولانی که توی صداش بخوابم و توی صداش از خواب بیدار شم ... دلم سکوتی میخواد که با صدای پررنگ و بازیگوش گنجشکا توی هم بشکنه ... دلم نون گرم تازه از تنور در اومده و سرشیر تازه میخواد ... کویر میخوام با ستاره های ریز و درشت ...
"من" گفته بود: " با تو می شود دوباره گریست آیا؟ " ... و من میپرسم ازش: مگر تو کی گریه منو دیدی؟ ...
دلم هوای کل کل با رویا رو داره ... هیچ کس از رویا رجبی خبری نداره؟ ... ![]()
نور میخواهم که بنوشم شاید ستاره ای شوم در خور شبهای تار ...
شعر میخواهم که جاری شوم از نو شاید ترانه ای شوم در دامان سکوت ...
دلم صدای تار میخواد: بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته ...
من خوبم ... ![]()
به پرواز شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از وبال بال خمیده بود
و در پاکبازی معصومانه گرگ و میش
شب کور گرسنه چشم حریص
بال میزد
به پرواز
شک کرده بودم من
سحرگاهان
سحر شیری رنگی نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که می شکفت گفتم :
" شوق دیدار خدایت هست ؟ "
بی که به پاسخ آوایی برآرد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین فرو شد
همچنان که تجلی ساحرانه نام بزرگ و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین سنگینی توانمند بالی شد
که دیگر بارش به پرواز
احساس نیازی نبود ...
احمد شاملو
****
این روزها دارم زندگی رو میکشم انگار دنبال خودم ... احساس میکنم لحظه ها از من و من از لحظه ها عقب و جلو می افتیم ... چطور؟ نمیدونم ...
قدری خسته ام ... قدری سردرگم ... قدری ... و عجیب اینجاست که کاملا احساس آرامش و حتی رضایت میکنم ... مثل مادری که بعد از انجام کار روزانه خسته و سردرگم و ... میشینه گوشه ای با لبخند رضایت بر لب و آرامشی در دل ...
" چرا تو برای هیچ کس نمی جنگی لاله؟ ... "
راستی چرا برای هیچ کس نمی جنگم؟ ... میترسم؟ ... آیا واقعا من برای کسی نمی جنگم؟ ...
نه نمیترسم ... توالی بدست آوردن و از دست دادن در اوج رو بارها تجربه کردم ... از چی باید بترسم؟ ... آخر هر جنگی هر چی که باشه من خودم رو برنده میدونم ... اصل بازی همون جنگه ... همون وارد شدن ... نمیدونم ولی شاید منهم گاهی دوست دارم بشینم و پرواز پرنده ها رو تماشا کنم و به این فکر کنم که میتونستم اول باشم ...
اول باشم؟ ... چه اهمیتی داره؟ ... همینکه باشم خوبه ... باشم؟ ... اینکه چه جوری باشم٬ خوبه؟ ...
نمیدونم شاید هرجوری ... شاید گاهی فقط بودن کفایت کنه ... گاهی چه جور بودن هم مهمه ... در نهایت این جنس قصه ست که بهت خط میده ... هوشیاری را این که بدانی کجا چگونه باشی ...
دلم شعر میخواد چقدر ...
و برگ درختا زرد و نارنجی روی زمین فرش شدند و تابلوی زنده ای رو بوجود آوردند که معرکه ست ...
بارون میاد ...
و من احساس میکنم توی این جور لحظه ها چیزی چنان نزدیک میشه که قابل وصف نیست ... چیزی که عاشقانه برات آغوش باز میکنه ... چیزی که توی همه دنیا هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای نمیتونه اونطوری اون حس ناب خاص رو برات ایجاد کنه ...
بارون میاد ...
و من شبا رو با لالایی صداش با آرامش میخوابم ... اینقدر آروم که انگار توی آغوش یه عشق٬ بی دغدغه به یه خواب آروم فرو بری ... با رضایتی که وصف شدنی نیست ...
بارون میاد ...
و بوی خاطره های قدیمی رو زنده میکنه ... بوی خاطرات کودکی ... بوی شادی ... بوی نوجوونی ... اولین رایحه های عاشقانه ... بوی جوانی ... طعمی که هنوز دارم می چشم ...
بارون میاد ...
و همین دلیل کفایت میکنه که من از انرژی و شادی پر باشم ...
مرسی پاییز بارونی و بی ادعای ۸۸ ...
بغضی که اول صبح بی محابا می شکنه٬ شاید نشونه باوری باشه که دوباره زخم خورده ...
شاید نشونه قصه ای باشه که داره معصومانه تحقیر میشه ...
شاید ...
شاید همه اینا باید باشه ... باید باشه تا دوباره از یه چیزایی رد بشم ... شاید باید برای همیشه این قصه مدفون ته ذهن فراموش میشد اما دست من نبود ... دست من نبود که دوباره یه چیزهایی از ته ته گنجه فکر و ذهن و دلم بیرون کشیده شد ... دست من نبود ...
من میدونم قصه نویس قصه های قشنگی نوشته ... من باور کردم ... اما اون باور نمیکنه ... باور نمیکنه که منم به اندازه اون نمیدونم ... باور نمیکنه که منم به اندازه اون سردرگمم ... نمیتونه یا نمیخواد شاید ... شاید ... میترسه ... مثل همون خواب ... همون خوابی که با ترس به تماشا ایستاده بود ... اما ایستاده بود ... هرچند با تردید ... اما بود ... اونم میخواست قصه نویس بنویسه براش ...
درد دارم ...
درد دارم ... درد حماقت خوش باور بودن ... اما هنوز میتونم تحمل کنم ... شاید ... امیدوارم که بتونم ... من از شکستن دوباره هراسی ندارم ... چیزی ته این شکستنها هست ... چیزی که هنوز باورش دارم ... باوری که هی زخم میخوره اما هنوز جون نداده ...
شاید هم من یه چیزایی رو نمیفهمم ... شاید هم من انرژی بیش از حد به قصه تزریق کردم ... شاید اگه منم بودم میترسیدم ... الانشم میترسم ...
آره منم میترسم ...
چقدر امروز٬ غریب بود ... غریب ...
اما اگه هنوز اشکی هست که میتونه جاری بشه من هنوز اعتماد میکنم به خلوصی که میتونه حاصل بشه ...
من هنوز اعتماد میکنم به قصه نویس ...
من که درگیر زمینم
تو خودت اینو میخواستی
من یه آدمم همینم
اونی که رو دوش خسته ش
یه امانت از تو داره
گاهی کم میاره اما
اون امانت رو میاره ...
این روزا یه دوست قدیمی با رنگ و بوی تازه بازم داره گاه و بیگاه مهمون دلم میشه ... همون بغض قدیمی با یه بوی تازه ...
ملغمه ای از حس شادی و هیجان و ترس رو تجربه میکنم بابت پیدا کردن دوباره یه گمشده که مدتها ازش خالی شده بودم ... گمشده ای که هنوز نمیدونم چقدر پیداش کردم ... اصلا پیداش کردم؟ ... اومده که بمونه یا باز هم میخواد بره ... هیچ جوابی نیست ... لاجرم منتظرم و تماشا میکنم ... تماشا میکنم ببینم اینبار قصه گوی زندگی چی میخواد برام تعریف کنه ...
پاییز بی ادعای امسال هم مثل پارسال بی اینکه وامدار هیچ آدم قدیمی یا تازه ای باشه٬ زیبا و پررنگ و پر قصه داره سپری میشه ... و من سرمست این پویایی و نشاط بغض میکنم٬ میخندم٬ گریه میکنم٬ تازه میشم و سوار موجهای ریز و درشت قصه ها آسوده تماشا میکنم ... و منتظرم بی هیچ توقعی ...
اینبار پاییز بازم بارونی و پربرکت شده ... مثل پاییز سالهای بچگی و نوجوونی ... سالهای قبل از کوچ ... قبل از سلوک ... قبل از برگشتن با یه کوله بار سنگین و ... شاید این نشونه رحمت دوباره ای هست که باید به فال نیک گرفتش ...
...
لبخندی باش در روز و شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه کویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ
پژواکی باش از بگذشته که هیچ
آهنگی نیست در نایی که اسیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم
آغوشی باش ...
اپیزود ۱:
- آقای راننده در باز نمیشه
* این در مشکل داره شیشه رو بدید پایین از اونطرف باز کنید
....
- باز نمیشه
* بذارید الان بازش میکنم ... ای بابا ... ( با لبخند مهربانانه ) این در اصلا قفل بوده
- ببخشید ...
* ( با لبخند دوستانه ) خواهش میکنم آقا اختیار دارید
مسافر میره - راننده سوار میشه :
* ( راننده با پوزخند و اخمی که توی صورتش پخشه ) : در قفله میخواد باز هم بشه ... بچه دهاتی٬ یه کاره !
اپیزود ۲:
آقای ایکس: میگم خانم فلانی این روزا خیلی اوضاعش بهم ریخته ست ...
آقای زد: چطور؟
ایکس: نمیدونم ... دقت نکردی؟ یه جورایی صورتش شکل و قیافش رو از دست داده ... نه فقط صورتش ... کلا انگار ورم آورده !!!
زد: بی خیال بابا ... اون که همیشه ورم داشت !!!
اپیزود۳:
۷: امروز میخوایم برای تبریک مقام معاونت جدید بریم پیششون و براشون گل ببریم
۱: من گل نمیخرم ... اگه واسه اون گل بخریم این قصه باب میشه ... بابا ما فقط کارمندهای ساده ایم ... پیمانکار نیستیم که کارمون گیر باشه ... بخدا اصلا مساله پولش نیست ... کلا میگم ... بنظر من یه تبریک ساده هم کفایت میکنه !
۲: مگه آقایون میخوان گل بخرن؟ نمیخوان دیگه ... این میشه خود شیرین عسل بازی!
۴: موافقم !!! اینو خوب اومدی !
۳: نخیر این نشونه کلاس ماست ... آقایون خسیس و بی کلاس هستند!
۴: من فقط بشرطی پول گل میدم که مقام معاونت هم به من نهار بده !!!!!
۵: بی خیال تو هم دیگه ... ببین این نشونه ادب و فرهنگ ماست که میفهمیم برای چنین مناسبتهایی چطور باید از طرف تقدیر کنیم
۶: آرام و با لبخند بقیه را نظاره می کند ...
۱: خلاصه من که راضی نیستم با اینحال تابع جمع هستم
۳:واااااااااااااا !!!!!!! این تو نبودی که دیروز میگفتی سکه بخرییییییییییییییییییم !!! عجباااااااااااااااا ....
۱: من که گفتم راضی نیستم اما با اینحال تابع نظر جمع هستم ! تصمیم گرفتید منو هم در جریان بذارید ( از در بیرون میره )
۶: واااااااااااا ... عجب آدمیه این آدم ... خودش دیروز چقدر در تقلا بود که ال کنیم و بل کنیم !!!! دیدین حالا چی میگه؟!!!!!!!!! آدم نمیدونه به اینجور آدما چی باید بگه ؟؟؟؟!!!!
۵: بنظر میاد همیشه ساز مخالف باشه این آدم ... دلش میخواد یه جوری خودشو مطرح کنه ... ولش کنید اصلا ... خودمون گل می گیریم از اون هم پول نمی گیریم !!!
اپیزود ۴:
۴: مردم اروپا اغلب به خودشون فکر میکنند ... بنظر میاد که چیزی مهمتر از خودشون براشون وجود نداره ! زندگی برای اونا یعنی لذت بردن از همه چیز ...
۵: میدونی توی اروپا سطح فرهنگ خیلی بالاست ... اونجا گاهی می بینی که مردم کلی توی صف می ایستند تا خانم پیر صندوقدار سلانه سلانه کارش رو انجام بده چون معتقدند این یه چیز طبیعی هست و اون با سرعت خودش داره به وظایفش میرسه ... حالا اگه تو ایران بود هزار بار نچ نچ و فریاد مردم بالا بود !!! مردم اروپا یاد گرفتند هرکسی نظر خودش رو داره و خوب یا بد بهرحال این نظر اونه و قابل احترامه ... میدونی من اصولا اونجا رو خیلی دوست داشتم چون احترام به نظرات دیگران شرط اول ارتباط بود ...
*********
چند اپیزود بالا اتفاقاتی بود که این چند هفته اخیر پیش اومدند ... مشابه اینها هم که فراوون و تقریبا هر روز اتفاق میفته ...
وقتی قصه های روزانه رو مرور میکنم٬ بیشتر به این نتیجه میرسم که ما ایرانیها اغلب همدیگه رو دوست نداریم و با معنای حقیقی احترام واقعا بیگانه ایم ... ازین دست قصه ها برای همه ما پیش اومده ... حالا بسته به شرایط نقشهای مختلف رو ایفا کردیم ... اما بعید میدونم بین ما کسی باشه که دست کم چند باری آدم بده قصه ها نبوده باشه !
زندگی توی جایی که مطمئن نیستی دوستانی که بهت لبخند میزنند٬ صمیمانه ازت تعریف میکنند و از بودن باهات ابراز شادی و رضایت میکنند٬ پشت سرت چه ها خواهند گفت ( همانطور که به تو لبخند میزنند در ذهن طناب دار تو را می بافند ) واقعا آسون نیست مگه تو هم بتونی همونطوری باشی که اونا ... شاید برای همینه که ما ایرانیها هیچوقت همه با هم متحد نمیشیم٬ از چیزی جز منافع خودمون دفاع نمیکنیم٬ ارزشهامون معانی کاملا شخصی و سلیقه ای دارن٬ هر کسی و یا هر چیزی که از دایره مالکیت و تعلقات ما خارجه از ما نیست٬ هر کسی با ما- حالا بهر شکلی - تفاوت داره سوژه مناسبی برای تحقیر٬ غیبت٬ تهمت و ... است ...
اینجوریاس دیگه ...
واسه همینه که اگه کسی رو پیدا کردی که مطمئن بودی پشت سرت چیزی نمیگه که نتونه جلوی روت اون حرف رو بزنه٬ راجع بهت قضاوتی نمیکنه که نتونه بهت بگه٬ هرچی بقیه راجع به شکل رابطه ت بگن نمیتونی بیشتر از حرفا و نظرات خود اون آدم باورش کنی، میدونی پشت سرت حتی اگه باهات مخالف باشه چیزی نمیگه که در نهایت به ضرر تو تموم بشه٬ از شادیهات صادقانه شاد و از غمهات حقیقتا غمگین میشه٬ راحت میتونه از زیباییها و خوبیهات تعریف کنه و بدیهات رو دوستانه و دلسوزانه بهت تذکر بده، بهت تبریک میگم چون یه گنج واقعی پیدا کردی... دو دستی بگیرش و از دستش نده ...
به آقای گرد مهربون آقای قد بلند رو هم اضافه میکنم ... انگار تعداد غریبه آشناهای روزانه داره زیاد میشه ... ![]()
همچنان آقای ج. جون رو دوست دارم و همینطور دوستان مو قشنگ را ...
خوبه که اطراف آدم انرژیهای مثبت متعددی وجود داشته باشه که توامان از حضور یکایکشون مستفیض بشی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم یه کار نوی جدید میخواد که حسابی حالشو ببرم ...
بیا اینم آخر و عاقبت استاد دانشگاه شدن!!! حالا دغدغه هیات علمی شدن دوستان رو رها نمی کنه !
آرزوهای بشر تمامی نداره ... حالا این خوبه یا بد؟ ... ![]()
****
یه هدیه قشنگ : پیدا کردن یکی از کسانی که برام خیلی عزیز بود ... ![]()
![]()
توی نگاهش از اون رهایی و بی خیالی سابق خبری نبود به جاش یه فرشته نشسته بود که داشت ایثار و استقامت رو موقرانه و بی ادعا به تجلی میکشید٬ توی قامت ظریف زنی که مادر یه دختربچه فلج مغزی بود ... ![]()
چند روزی میشه که یه بغض گاه و بیگاه میاد صاف میشینه توی گلوم و ول کن هم نیست ...
ته ته دلم تمنای چیزی هست که واقعا نمیدونم چیه ... به قول یاسی حالم که بد میشه میشینم به کند و کاو خودم ... فرقش اینجاست که یاسی در نهایت میرسه به اون چیزی که داره آزارش میده اما من حقیقتا هیچ چیزی پیدا نمی کنم ...
گاهی فکر میکنم تمام چیزهایی که یه روز سرسختانه بهشون متعهد بودم حقیقتا چیزهای مهمی نبودند اما باز با خودم میگم اگه حتی فقط یه درصد احتمال داشته باشه که یه ارزش واقعی بوده باشند٬ باز هم میشه بهشون متعهد بود - به حکم عقل ...
اما چیزی ته دلم دوباره میگه چرا این ارزش فقط برای امثال تو هنوز ارزشه؟ ... آیا این همون ترس غریب تجربه کردن نیست که در لوای یه مفهوم ارزشمند خودشو بهت تحمیل میکنه ؟ ...
جوابی نیست ... اما اگر گذشته رو مرور کنم میبینم کارنامه من توی تجربه کردن و قصه آفریدن سفید بوده ... اونقدر سفید بوده که خودم رو مغلوب اون ترس بازدارنده ندونم ... اینجای قصه خوبه ... میدونم کوله بار حسرتم خیلی سبکه ... چون تقریبا هرجا لازم بوده - برای دلم کاری کردم که الان خیلی شرمنده ش نباشم ... حداقل توی لحظه های حساس ...
اما اینکه چرا دلیلی برای این بغض گاه و بیگاه نیست٬ نمیدونم ... شاید این دلیل اونقدر ته ته های دلم مدفون شده که دیگه نمیتونم ببینمش ...
بهرحال میدونم همه چیز همیشه نمیتونه کاملا خوب باشه ... ولی وقتهایی هست که همه چیز حقیقتا رضایتبخشه در بهترین حالت ممکن ...
ثانیه ها هم میگذره رفیق قدیمی من ... اما امیدوارم در انتهای گذرشون قصه های قشنگی برامون بمونه ...
****
باز هم یه آرزوی کوچیک رنگی:
امنیت آغوش اون بی هیچ حرفی ...
نمیدونم هنوز معیار محک زدن اصالت آدما٬ داشتن یه خونه با قدمت بیش از صد سال توی نیاوران و ... است یا یه کلمه که مشخص کنه تو کجا به دنیا اومدی یا پدر و مادرت اهل کجا هستند؟ ... یا خونه ای که بالای شهره یا پایین شهر؟ ماشینی که این شکلیه یا اون شکلی؟
آیا هنوز معیار اصالت آدما همون مهمونی های آنچنانیه یا تجملات اینچنینی ؟ سفرهای خارجی و به اصطلاح به روز بودن؟ ...
آیا معیار ارزش و اصالت این نیست که هستیم٬ فکر می کنیم و تلاش میکنیم توی این بلبشوی فکر و ایده راه خودمون رو پیدا کنیم ؟
بهرحال من هنوز شازده کوچولو بودن رو ترجیح میدم ... حتی اگه به قول میلاد محرمی سخت باشه٬ حتی اگه منم نقابی از جنس بازیگرهای امروزی روی صورتم بزنم توی این شتاب بی معنی برای چیزی که هنوز نمیفهممش ...
********
خواندن برای به سادگی رسیدن نه پیچیده تر کردن مفاهیم ذهنی : آره همینه سپهر ... شاید مشکل قصه همینجا بوده ... دمت گرم!
********
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم ....

