تبليغاتX
حرفهای همیشه
یکه تازی می کند این دل بسی ... یکشنبه هجدهم بهمن 1388 13:59


ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ماای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماای یار ما عیار ما دام دل خمار مادر گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ماجوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ماآتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ماپا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ماوز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

دلم یهو شور شاعرانه مولانایی خواست ...

دف و تار ... دف و سه تار ... دف و تنبور ...  دف و دف و دف ...

کاش این آفتاب بیشتر نبود و بارون بیشتر میومد ... کاش این چند روز تعطیلی بی دغدغه بیشتر طول میکشید ... به آرامشش خو کردم ... زیاد ... بی اینکه به این فکر کنم که این آرامش دیری نخواهد پایید ...

این روزها دل به کار نمیدم ... دل به درس نمیدم ... دلم بازیگوشی میکنه ... همش میخواد برم بیرون بگردم !!!!  داره از راه به درم میکنه! هی هرچی میگم کوتاه بیا ... سر جدت کوتاه بیا ... باز وقت کارای جدی تو همه چیز رو به سخره گرفتی و منو گول زدی که دستم بمونه توی کاسه حنا اونم چه حنایییییی !!!!! به خرجش که نمیره ... منم سااااااااااااااااااده !!! ... هی میفتم پی این بازیگوش بی فکر نامرد !!!! ...

ای بابا .... ای بابا ... بذار هیچی نگم که لحظه های توی حنا موندن دست این نامرد چطوری غیبش میزنه که عمرا نمی بینمش که حقشو بذارم کف دستش ...  وقتی هم که میاد اینقدر آروم و مظلوم میگه: خوب حالا مگه چی شده؟!!!!!  ... سال دیگه همه این جدی ها رو میتونی از نو دنبال کنی !!!!

اصلا هینجوری هی بیخ گوشم خونده و خونده که از راه به درم کرده و الان یهو به خودم اومدم و می بینم که چند ماه وقت کشتم و همه چیز توی نظرم از چیزایی که دلم گفته کم اهمیت تر شده و خلاصه کلاهی بر سرم نهاده دل به ااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییین گشادی که دیگه جلوی پامو هم نمی بینم !!!!  

خلاصه که این دل .... با همین شگرد آروم و پاورچین میاد و منِ ... هم از شدت هیچ کاری نتونستن انجام دادن٬ باز ترجیحا بلانسبت شما ...رش میشم و دوباره روز از نو روزی از نو ... مخلص کلام اینکه الان چند سالیه که ما بازیچه این دلیم و ... دل ای دل خوان و خوش خوشان طی طریق می کنیم خلااااااصه ...

کاش این ورپریده که همه چیز بنظرش اینقدر الکیه که درست توی بحبوحه مهمترین قصه ها برای خرابکاری حی و حاضره٬ یه روز ازین روزا یه چیز جدی - از نظر خودش -  پیدا کنه و سر خودشو گرم کنه که عجالتا دست از سر مسائل مهم زندگی من برداره !!!!

خوب حالا ... خودم میدونم عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت ...

 

  

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

گاهی فکر میکنم ... شنبه دهم بهمن 1388 14:21
 

گاهی فکر میکنم اگر وبلاگ تو فقط یه خواننده داشته باشه اما خواننده ای که براش مهمی یا برات مهمه٬ پس هنوز میشه دلیل مناسبی برای نوشتن توش پیدا کرد ...

گاهی فکر میکنم آدمایی که راحت میتونند خیلی از چیزهای گذشته رو فراموش کنند چقدر راحت زندگی رو از سر میگذرونند اما همیشه یه سوال برام باقی می مونه ... چطور میشه گذشته رو براحتی کنار گذاشت؟ گذشته با اغلب آدمای ریز و درشتش ... هرچند تونستم خودم رو به جایی برسونم که گذشته چندان باری برام نداشته باشه اما هنوز نتونستم از آدماش رد بشم ...

گاهی فکر میکنم چرا وقتایی پیش میاد که هر چقدر تلاش می کنی به کسی بفهمونی دوستش داری همه چیز نتیجه عکس میده ... هر حرکت و کلام تو به چیز دیگه ای تعبیر میشه ... اونم برای کسی که بهت میگه تنها چیزی که ازت میخواد اینه که فقط دوستش داشته باشی ...

گاهی فکر میکنم دلم میخواد برای خودم باشم ... دلم میخواد از همه چیزای اطرافم رها باشم ... هر چیزی همونقدر برام معتبر باشه که موجبات آرامشم باشه و نه عذابم و نه هیچ چیز ناخواستنی دیگه ...

گاهی فکر میکنم ایران جای موندن نیست ... و حسرت ازینکه چرا هر سال که میگذره جسارتم برای کندن ازین خاک و ناخواسته هاش کمتر میشه ...

گاهی فکر میکنم دلم میخواد هنوز مثل بچه ها توی هر سوراخی سرک بکشم و چیزای پیش پا افتاده ریز و ظاهرا بی ارزشی پیدا کنم که ساعتها سرخوشانه مشغولم کنند ... شاید تا سرحد خواب آروم بچه ای کنار اسباب بازیهای ناچیزش ... خوابی که توش یه راست بری به بهشتی که بی وعده و وعید بی ترس و دلیل بهت ارزونی میشه ...

گاهی فکر میکنم دلم میخواد یه روز یه بهونه زمینی برای خیلی خیلی شاد بودن و برای عاشق تر بودن پیدا کنم ... اما گاهی هم فکر میکنم برای عاشق تر بودن هر دلیلی میتونه ریشه ای توی خود من داشته باشه ... چیزی بیرون من نیست ... با اینکه خیلی چیزها میتونند تجلی من من باشند ...

گاهی فکر میکنم مادر شدن هم میتونه خیلی قشنگ باشه با همه رنج و مسوولیتی که داره ...

گاهی فکر میکنم کاش دین یه دستمایه کثیف دست هر کسی نمیشد ... هر کس از جزئی ترین آدمها که هدف خاصی رو از دستمایه کردن دین دنبال نمی کنند تا بازیگردونایی که اهداف زیادی رو دنبال می کنند ...

گاهی فکر میکنم پراکنده بودن هم بد نیست مادامی که بتونی سوار موجهای مختلفی که میان و میرن بشی ...

گاهی فکر میکنم اونقدرا هم از نور بدم نمیاد ... هنوز خاطره قشنگ جنگلا رو یادم هست ... و دریا : بهترین دوست صمیمی من توی اون روزا ... کسی که مرهم بود ...

گاهی فکر میکنم همیشه چیزی هست که باعث بشه تو لبخند بزنی حتی در بدترین لحظه ها ... ترجیح میدم اون چیز رو بهتر ببینم ...

گاهی فکر میکنم اینکه تو دلت برای کسانی تنگ میشه که نمیدونند و یا حتی دیگه تو رو به یاد نمیارن٬ خودش میتونه خیلی قشنگ باشه ... اینکه تو هنوز چیزایی داری که دیگه به بود و نبود کسی مربوط نیست خودش میتونه خوب باشه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

... سه شنبه ششم بهمن 1388 15:27
 

تو هرگز گریه مستانه کردی

جان شیرینم جان شیرینم جان شیرینم ؟

مرا از خویشتن بیگانه کردی

جان شیرینم جان شیرینم جان شیرینم ....

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

دوشنبه پنجم بهمن 1388 11:14
 

در من جنایتکار کوچکی است که زنجیری هر لبخند و مهر من است ...

وای از لحظه های نفرت ....

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 

آسمون نمی باره ... این ربطی به منش مردم داره یا نداره؟ ... نداره گمونم ...

از "من" خیلی خبری نیست ... یه جورایی به نوشته ها و سر زدناش دلخوش بودیم ...

نوشتنم نمیاد یاسی ... حوصله کلمه ها رو ندارم ... این چند مدت اخیر هم خیلی حرف زدم هم بی نهایت حرف شنیدم ... احساس میکنم مغزم کلمه ها رو پس میزنه ... خیلی زیاد ... احساس میکنم اگه به خودم یه مرخصی روحی درست و حسابی ندم جدا دچار مشکل میشم و البته دقیقا نمیدونم چه جور مرخصی ای میخوام ... دلم میخواد برم سفر ... یه سفر طولانی ... خودم و خودم ... یه سفر کاملا بی دغدغه ...

عجیب دلم سگ میخواد ... ع. میگفت یه توله شیانلو گرفته انداخته توی زمینی که جدیدا خریده گفتم اون توله مال منه ... گفت بزرگ شده دیگه گفتم بهتر گفت یه کاری نکن که وقتی می بینمش به یاد تو بیفتم بلانسبت !!!! ... چرا بلا نسبت آخه؟ ... به جان خودم من سگ دوست دارم ... خیلی ...

دارم آسمون ریسمون به هم می بافم میدونم ... ع. میگفت شعرات قوام شعرای پارسالتو نداره ... خوب که نگاه کردم دیدم با یکی دو تا استثنا حق با اونه ... پارسال دلیل شعرام متمرکزتر و زلالتر بوده لابد ... دلم شعر میخواد ... یه شاهکار اما نمیاد نمیدونم چرا ... یعنی این چشمه خشکید ؟ ... جالبه٬ همیشه اینجور موقع ها اینو از خودم می پرسم ...

دلم برای ع. میسوزه ... ترحم نیستا ... همش فکر میکنم حقش نبود اینطوری در هم پیچیده بشه زندگیش ... با اینحال شاید این همون موهبت بزرگ باشه براش که در قالب نا زیبا رخ داده ... هرچند به اون گفتم نشکنه و مقاوم باشه و سعی کنه هرچه سریعتر سر پا شه اما اگه خودم بودم احتمالا دیگه بلند نمیشدم از زمین ...

باران که می بارد .... کاش می بارید ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

یه ساله میشم ... چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 11:15
 

امروز آخرین روز از اولین سال کاری منه ... از فردا یه سال کار من تموم میشه و به لطف خدا وارد سال دوم میشم  ...

چه سال خوب و قشنگی بود این سال و حال و هوای تازه شاغل شدن ...

مبارک باشه لاله خانم ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

نون و پنیر و بادوم ... یه قصه ناتموم ... دوشنبه بیست و یکم دی 1388 15:27
 

دوباره مرگ گل سرخ

دوباره ها دوباره ها ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 

* نیست اون چیزی که باید باشه ... اما جالبه که دیگه چندان اهمیتی هم نداره ... نیست٬ هست٬ باید٬ نباید ...

بعضی ها توی تنهایی رهاتر و خوشبخت تر هستند ... برای بعضی از آدما لازم نیست حتما فرد خاصی توی لحظه هاشون شریک بشه ... چه بسا تمامیت اونا در تنهایی معنای کاملتری داشته باشه ...

بعضی ها هم همیشه حریم تنهایی شون رو حفظ می کنند حتی در اوج مناسبات اجتماعی و آمیختگی با آدمهای دیگه ...

*رمان "بار هستی"٬ میلان کوندرا در دست خوندنه ... دوستش دارم ... شاید این رمان یه فضای کمابیش واقعی- در عین غیرواقعی بودن-  از جامعه در حال گذار من باشه ... با اینحال معادلات ذهنی من رو در هم پیچیده ... گرچه این رمان ۲ سال پیش به من معرفی شد اما احساس میکنم وقت خوندنش دقیقا الانه ... با اینحال فعلا نمیتونم تحلیل خاصی ازش داشته باشم ... باید نشست کنه ...

* " کبوترم که پر زدم ز بام تو ... "

دلم سوخت ... چقدر سخته توی چنین شرایطی زن باشی ... چقدر سخته تو این شرایط تو زنی رو ببینی که تمام رنج تو رو به تمسخر میگیره و مفتخره که انتخاب خوبی توی زندگیش داشته ...

چقدر سخته که در عین احساس عمیق عدم خوشبختی به روی خستگی دخترکت که تازه از مدرسه اومده لبخند بزنی با اینکه میدونی شاید چند ماه دیگه بیشتر از زندگی مشترکت باقی نمونده باشه ...

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ

قصه ابریشم و بیداد تیغ  ...

* چقدر قصه های این روزهای اطرافم از هر زبان که میشنوم نامکرر است ...

* رضا یزدانی رو دوست دارم ... شاید طنین همون صدای دور و قدیمی دیدمش که دیگه با من کاری نداره ...

* غزل رو دوست دارم ... از اون دسته آدمایی که هنوز در ذهن من معنای خلوص رو تداعی میکنند ... گیرم به شیوه خاص خودش - که همینش قشنگه ....

* دوست دارم مدتی از همه چیز- همه چیزهای آشنا و مانوس ـ دور شم و برم توی خلوتی که مال خودمه ... چقدر به این خلوت احتیاج دارم ... به یه مرخصی چند ماهه از همه چیزهای اطراف ...

" چون سرابی در کویر، چون خیالی دلپذیر، رفته بودی آمدی اما چه دیر اما چه دیر ....  "

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

ساقه از ضربه شلاق زمستان سرخ است... سه شنبه پانزدهم دی 1388 11:54
 

... تا درین دشت غرور کینه داران سرخ است

یه چیزهایی توی وجود من کمرنگ شده٬ یه چیزایی ته نشین و یه چیزای دیگه فراموش یا ظاهرا فراموش ...

زندگی توی این یکی دو سال اخیر به من قدری فرصت استراحت داد اما آدمهای مختلفی که توی این چند ماه اومدن توی زندگی من ناخواسته - چون با سیر تحولات من آشنا نبودن و کماکان نیستند - به نوعی آروم و ملایم دارن بهم میگن باید برگردم ... بعضی چیزها رو از نو احیا کنم و قدری دوباره باز کنم چشمام رو به روی چیزهایی که با توجیه های کوچیک و بزرگ  ازشون رد شده بودم ...

اما هنوز نمیدونم دلم میخواد باز هم برگردم به اون دوران ... به قصه هایی که لاجرم با خودشون درد و رنج به همراه دارن - حتی اگر به فرض متعالی بودن بشه برای به دوش کشیدن بار درد و رنجشون مجاب شد ...

نمیدونم دلم هنوز اون صدای کذایی که دیگه مدتهاست با من کاری نداره رو میخواد؟ ...

خدایا من شعار نمیدم ... من دارم تمام اون چیزایی که بیان میکنم و شعار بنظر میان رو تجربه میکنم ... یا تجربه کردم ... چه اصراری هست برای منتفی کردنشون؟ ... چرا باید برگردم سر همون پله های قبل؟ ... اینو از تویی می پرسم که داری این سلسله قصه ها رو پیش روم میذاری ...

همینکه پلی باشه بین این زمین و آسمون تو٬ پلی که بهش دسترسی داشته باشم برام کافیه ... اقلا الان برام کافیه ... نمیدونم شاید هم روزی این پل برچیده بشه و من این پایین بمونم و حسرت بخورم ... شاید هم روزی اینقدر به این خاک عادت کنم و دلبسته شم که حتی حسرتی هم نمونه برام ... شاید هم اصلا مرزی بین این خاک و اون آسمون نیست ... شاید ... اما الان این دغدغه رو ندارم ... دغدغه اینکه چی پیش خواهد اومد ...

توی لحظه های من حضوری هست که منو ایمن میکنه از هر فکری هر پیشامدی ... همین کافیه ... بازیها٬ نقشها٬ صحنه آفرینی هام رو به تمامی تماشا میکنم به اتکاء این حضور ... حتی اگر توهمی بیشتر نباشه ... حتی اگه اون چیزی که من فکر میکنم نباشه ... من اعتماد کردم ... به دلم ... چشم و گوش بسته ... اینجا دیگه نمیخوام هیچ منطقی٬ هیچ درک منطقی ملموسی این تصویر قشنگ رو برام مخدوش کنه ... نمیخوام و نمیذارم ...

قدری خسته م ... همین ....

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

زمستانه ... چهارشنبه نهم دی 1388 7:54
 

۱- به نظر شما چه چیزی باعث میشه که آدما از حس تناسب و توازن و تعادل لذت نبرند و دلشون بخواد که این تناسب رو به نحوی به هم بریزند؟

هرچند شاید همین احساس نیاز به چیزی نا متعادل خودش باعث نوآوریهایی در هنر و ادبیات و علوم مهندسی و پزشکی و ... شده باشه ... اما میخوام بدونم آیا نتایج حاصل از این نیازها حقیقتا میتونند مبتنی بر فطرت باشند یعنی بهتر بگم میتونند اصول فطری آدما رو ارضا کنند یا اینکه صرفا مبتنی بر نیازی هستند که وقتی مرتفع شد دیگه وقت لذت بردن از اینجور دستاوردها هم به سر میرسه ؟ ...

۲- دوستان گوشی بنده به باد فنا رفت با سیم کارت و تمامی اطلاعات ... مرحمت کنید شماره خودتون رو برام توی بخش پیغامهای خصوصی بفرستید تا دوباره احیا بشم ! ... ضمنا اگه کسی توی این مدت اس ام اسی چیزی فرستاده که من جواب ندادم٬ شرمنده م ... به بزرگواریتون منو ببخشید خلاصه ...

۳- دیگه سلامتی همگی تون توی این زمستون سرد ... اگه برف بازی کردید جای ما رو هم سبز کنید ... فعلا که جیره بارون ما قطع شده ... فک کنم جایزه خداست به مردم شیراز از بس که با مرام و باحالند ....

۴- اوضاع بر وفق مرادست و ما نیز بر خنگ گردون و خلاصه خنگ گردون نیز بر آسمانها و ... سواریم ... شما چطور ؟!!! ...

۵-  برای گل روی همگی تون ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

شمارش معکوس ... دوشنبه سی ام آذر 1388 9:15
 

۳۰ ام آذر ماه و آخرین روز پاییز ... وقت خداحافظی و آماده شدن برای پذیرایی از زمستونی که در راهه ...

این ۲ تا بارون اخیر تقریبا تمام برگهای پاییزی رو فرش زمین کرده و شهر برای از راه رسیدن زمستون آماده است انگار اما دل من ....

پارسال یه روزی مثل امروز یه دوست خوب توی زندگیم بود که نذاشت غم رفتن پاییز رو خیلی احساس کنم ... اما امسال ... انگار دلم داره برای رفتن پاییز تنگ میشه ... پاییز ۸۸ ... یه پاییز بی تکرار دیگه ... شاید امسال دوباره دلم میخواست که پاییز چیز بزرگی به اندازه همه رویاهای خوش بهم هدیه کنه اما ...

امسال باز هم به پاییز امید بستم ... شاید بی توقع نخواستمش ... شاید برای همین احساس میکنم بدرقه این پاییز هم مثل خیلی از پاییزهای دیگه برام سخته ...

پدر تجربه آخر تویی ای دل ز چه روی

طمع مهر و وفا ....

چرا طمع مهر و وفا از اینهمه پاییز پشت سر و پیش رو داری؟ ... پاییز پارسال رو بی طمع چشیدم و الحق که برام پر از برکت بود ...

بهرحال چه بخوام و چه نخوام این پاییز هم کم کم داره به خاطره ها می پیونده ... گاهی فکر میکنم یلدا رو برای این جشن می گیریم که از یاد ببریم که داریم پاییز عزیز دیگه ای رو به خاطره ها سنجاق می کنیم ...

کم کمک خداحافظ پاییز هزار رنگ و سلام زمستون یک رنگ ...  

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 

شاید وقتی تو میرسی نباشم

که دستاتو توی دستام بگیرم

نمیدونی چه حالیم ازینکه

همون روزی تو میرسی که میرم

بقدری چشم به رات بودم که میشد

تموم جاده ها رو تو نگام دید

همه دلشوره دریا رو میشد

تو مرداب زمینگیر چشام دید...

*********

بذار قسمت کنیم تنهاییمونو

میون سفره شب تو بامن

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن ...

*****

مردم از دست تو

دیگه بسه دو رویی

یا این رو

یا اون رو

کوچولو

دست به دست میکنی

زدستم می گریزی

مثال یه آهو

کوچولو ...

*****

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه

زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه

کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره

پای برده های شب اسیر زنجیر غمه ...

*****

خوب دیروز و هنوز

طرحی از من بر صلیب

روی تن پوشت بدوز

وقت عریانی عشق

با همین طرح حقیر

در حریق تن بسوز

پلک تو فاصله

دست و کاغذ و غزل

من و عاشقانه بود

رستن از پیله خواب

ای کلید قفل شعر

خواب شاعرانه بود ...

*****

بشنو اکنون قصه ای شیرین

قصه دریاچه رنگین

قصه دریاچه و خورشید

آن زمان دریا

بود تنها

تا گل خورشید

گشت پیدا

لب خورشید

گل شد و خندید

عشق دریا

در دلش جوشید

آه ای خورشید

ای گل خوشرنگ دشت آسمان

یک روز یک روز

من تو را از شاخه خواهم چید ...

 

  

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

گیج نامه ... شنبه بیست و هشتم آذر 1388 10:31
 

کارمند جماعت آخر ماه که میشه یه کمی جون می گیرن و سوال غالب اغلبشون اینه : حقوقا رو ریختن به حساب ؟ ...

تا چند روز اول ماه بعد هم همچنان خوش و خرم هستند و ازون به بعد دوباره شمارش معکوس روزا شروع میشه تا آخر ماه از راه برسه و روز از نو روزی از نو !

هوا نمیه ابریه ... از پریشب تا دیشب یه ریز و یه نفس بارون اومد ... من خوشحالم هرچند برنامه هام کمی قاطی پاطی شده !!!

زهرا دوست دارم٬ شبنم دوست دارم٬ لیلا دوست دارم٬ نشمیل دوست دارم٬ شکلات کیندر دوست دارم٬

غذای چینی دوست دارم٬ خرچنگ میخوام !!!٬ شعر میخوام٬ دلم صدای ناب و رسای وحید نیری رو میخواد : باد مباد .... دلم داداشی م رو میخواد ... شاملو میخوام ... فرهاد میخوام: خسته ام از همه ...

سفر میخوام٬ استاد صفوی و استاد قاضی زاده رو میخوام ... خدا من استاد صفوی رو میخواااااااااااااام ....

دلم روستا میخواد٬ بوی هیزم میخوام٬ سیب زمینی زیر آتیش٬ زهرای خاله و کوه٬ خیابون گردی زیر بارون ... دلم صدای باد میخواد٬ ممتد و طولانی که توی صداش بخوابم و توی صداش از خواب بیدار شم ... دلم سکوتی میخواد که با صدای پررنگ و بازیگوش گنجشکا توی هم بشکنه ... دلم نون گرم تازه از تنور در اومده و سرشیر تازه میخواد ... کویر میخوام با ستاره های ریز و درشت ...

"من" گفته بود: " با تو می شود دوباره گریست آیا؟ " ... و من میپرسم ازش: مگر تو کی گریه منو دیدی؟ ...

دلم هوای کل کل با رویا رو داره ... هیچ کس از رویا رجبی خبری نداره؟ ...

نور میخواهم که بنوشم شاید ستاره ای شوم در خور شبهای تار ...

شعر میخواهم که جاری شوم از نو شاید ترانه ای شوم در دامان سکوت ...

دلم صدای تار میخواد: بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته ...

من خوبم ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟ ... سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 9:29
 

به پرواز شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از وبال بال خمیده بود

و در پاکبازی معصومانه گرگ و میش

شب کور  گرسنه چشم  حریص

بال میزد

به پرواز

شک کرده بودم من

سحرگاهان

سحر شیری رنگی نام بزرگ

در تجلی بود

با مریمی که می شکفت گفتم :

" شوق دیدار خدایت هست ؟ "

بی که به پاسخ آوایی برآرد

خستگی باز زادن را

به خوابی سنگین فرو شد

همچنان که تجلی ساحرانه نام بزرگ و شک

بر شانه های خمیده ام

جای نشین سنگینی توانمند بالی شد

که دیگر بارش به پرواز

احساس نیازی نبود ...

احمد شاملو

****

این روزها دارم زندگی رو میکشم انگار دنبال خودم ... احساس میکنم لحظه ها از من و من از لحظه ها عقب و جلو می افتیم ... چطور؟ نمیدونم ...

قدری خسته ام ... قدری سردرگم ... قدری ... و عجیب اینجاست که کاملا احساس آرامش و حتی رضایت میکنم ... مثل مادری که بعد از انجام کار روزانه خسته و سردرگم و ... میشینه گوشه ای با لبخند رضایت بر لب و آرامشی در دل ...

" چرا تو برای هیچ کس نمی جنگی لاله؟ ... "

راستی چرا برای هیچ کس نمی جنگم؟ ... میترسم؟ ... آیا واقعا من برای کسی نمی جنگم؟ ...

نه نمیترسم ... توالی بدست آوردن و از دست دادن در اوج رو بارها تجربه کردم ... از چی باید بترسم؟ ... آخر هر جنگی هر چی که باشه من خودم رو برنده میدونم ... اصل بازی همون جنگه ... همون وارد شدن ... نمیدونم ولی شاید منهم گاهی دوست دارم بشینم و پرواز پرنده ها رو تماشا کنم و به این فکر کنم که میتونستم اول باشم ...

اول باشم؟ ... چه اهمیتی داره؟ ... همینکه باشم خوبه ... باشم؟ ... اینکه چه جوری باشم٬ خوبه؟ ...

نمیدونم شاید هرجوری ... شاید گاهی فقط بودن کفایت کنه ... گاهی چه جور بودن هم مهمه ... در نهایت این جنس قصه ست که بهت خط میده ... هوشیاری را این که بدانی کجا چگونه باشی ...

دلم شعر میخواد چقدر ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats