اغلب آدما دوست دارن فکر کنند اگر اونها نباشند کاری از پیش نمیره ... اغلب آدما دوست دارن فکر کنند که توی کارشون از توانایی خارق العاده برخوردارن٬ اونقدر که اگه از محل کارشون برن رئیس و شرکت و اداره دستشون می مونه توی حنا و کارشون لنگ میشه ...
خلاصه یکی از دلخوشیهای اغلب آدما وقت کار اینه که فکر کنند که در لحظات سخت هر وقت اینقدر بهشون فشار اومد که اراده کردن محل کارشون رو ترک کنند و برن به یه جای دیگه٬ جای خالیشون بدجوری توی چشم میزنه ... و همین میشه دلیلی برای ادامه ...
هوای شیراز پاییزی شده ... صبح ها که میام از خونه بیرون گاهی یه کم سردم میشه ... برگهای درختا هم کم کم داره خشک میشه و می ریزه ... کاش امسال زود زود بارون بیاد ... کاش امسال هم یه پاییز قشنگ داشته باشه ... کاش امسال هم بوهای خوبی همراهش داشته باشه ...
نمیگم خنده رو از لبام گرفتی
و دیگه برام از عاشقی نگفتی
نمیگم شعرای من واسه چشات بود
و تو این بهونه رو از من گرفتی
نمیگم قلبمو بردی بی بهونه
تا چیزی جز یاد تو باهام نمونه
نمیگم به یاد خاطراتمون باش
از ما جز خاطره چیزی نمی مونه
نمیگم بیا کنار من دوباره
عشق اینجوری آخه فایده نداره
اما کاش میشد یه قاصدک ازون دور
برام از سلامتیت خبر بیاره
۴ دی ماه ۱۳۸۱
انگار چیزی دوباره روی دوش لحظه ها آوار شد ...
چیزی که زیبا بود ... و دوست داشتنی ... از جنس هنر ... هنر عشق ... عشقی که روزگاری قصه های زیبایی رو نقش زد ... قصه هایی که هنوز گفتنی اند ... هنوز به خاطر آوردنی ... حتی اگر من نخوام ...
نصف مهمونی خدا هم مثل برق و باد گذشت... امیدوارم همه دست پر ازین مهمونی برن سر خونه و زندگیشون ...
هوا اینجا نسبتا خنک شده ... صبحهای پاییزی و شبهای نیمه سرد ... ظهرها همچنان داغ داغه ...
چند روزی بود دلتنگی میکردم برای چیزی که دقیقا نمیدونم چیه ... چیزی که خاطره های قدیمی منو قلقلک میداد ... خاطراتی که توی اعماق ذهنم قایم شدند ... دیگه شاید اونقدرا هم بیادشون نیارم اما هنوز بعضی چیزا اونا رو که نه - حسی که برام داشتند رو شاید - لحظه ای به سطح میارن ... چیزی مثل خبر قبولی افروز توی مخابرات بیرجند ...
چقدر دلم هوای کوچه های بیرجند رو کرد یهو ... هوای استاد صفوی و استاد قاضی زاده ... دلم برای شبهای ساکت و نمای خیابونا از سمت خوابگاه توحید و شبهای گاه به گاه قلعه تنگ شد ... دلم هوایی خیابون معلم و غفاری و خونه قشنگم توی معلم ۱۸ شد ... دلم خواست که برم بیرجند دوباره ... اگر آبان اومدنی شدم مشهد حتما یه سر میرم بیرجند ... بیرجند خالی از دوستان ... بیرجند خالی از هر آشنایی ... اما نه ... هنوز استاد صفوی من اونجاست ... پیر و مراد سالهای آشفتگی و جوانی و سردرگمی ... کاش پیش بیاد و به موقع باشه این سفر ....
و چقدر قدیمی بود این حرفا ... ولی نه با اون حس قدیم که تمام سلولهای وجود من رو به همراه لحظه های زندگیم درگیر خودش میکرد ... به قول فرهاد :
" اما همه چیز یکسان است و با اینحال نیست ... "
بگذریم ...
این روزهای خوب اگه منو به یاد داشتید از دعاهای خوبتون فراموشم نکنید ...
مواجهه با سیستمی که توش بی نظمی یه جور نظمه٬ داره دچار فرسایش می کنه منو ...
اعتراف می کنم که این روزها دیگه دارم خسته میشم از انجام کارهای روتین که هیچ کس حاضر نیست براشون یه وقت اساسی بذاره و هیچ مرجع اطلاعاتی قابل تکیه ای هم براشون وجود نداره ...
یه باغ قدیمی و بزرگ با دیوارهای نیمه مخروبه کاهگلی و ضخیم با یه عالم جای مخفی و دنج برای کشف کردن ....
یا اصلا نباید دیواری وجود داشته باشه ... یا اگه دیواری بود باید به حد کافی بلند باشه ...

