تبليغاتX
حرفهای همیشه
پاییز برگ ریز نورس ... یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 11:33
 

اغلب آدما دوست دارن فکر کنند اگر اونها نباشند کاری از پیش نمیره ...  اغلب آدما دوست دارن فکر کنند که توی کارشون از توانایی خارق العاده برخوردارن٬ اونقدر که اگه از محل کارشون برن رئیس و شرکت و اداره دستشون می مونه توی حنا و کارشون لنگ میشه ...

خلاصه یکی از دلخوشیهای اغلب آدما وقت کار اینه که فکر کنند که در لحظات سخت هر وقت اینقدر بهشون فشار اومد که اراده کردن محل کارشون رو ترک کنند و برن به یه جای دیگه٬ جای خالیشون بدجوری توی چشم میزنه ... و همین میشه دلیلی برای ادامه ...

هوای شیراز پاییزی شده ... صبح ها که میام از خونه بیرون گاهی یه کم سردم میشه ... برگهای درختا هم کم کم داره خشک میشه و می ریزه ... کاش امسال زود زود بارون بیاد ... کاش امسال هم یه پاییز قشنگ داشته باشه ... کاش امسال هم بوهای خوبی همراهش داشته باشه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

به یاد قدیما ... پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 11:39
 

نمیگم خنده رو از لبام گرفتی

و دیگه برام از عاشقی نگفتی

نمیگم شعرای من واسه چشات بود

و تو این بهونه رو از من گرفتی

نمیگم قلبمو بردی بی بهونه

تا چیزی جز یاد تو باهام نمونه

نمیگم به یاد خاطراتمون باش

از ما جز خاطره چیزی نمی مونه

نمیگم بیا کنار من دوباره

عشق اینجوری آخه فایده نداره

اما کاش میشد یه قاصدک ازون دور

برام از سلامتیت خبر بیاره

 

                                                                                          ۴ دی ماه ۱۳۸۱

 

انگار چیزی دوباره روی دوش لحظه ها آوار شد ...

چیزی که زیبا بود ... و دوست داشتنی ... از جنس هنر ... هنر عشق ...  عشقی که روزگاری قصه های زیبایی رو نقش زد ... قصه هایی که هنوز گفتنی اند ... هنوز به خاطر آوردنی ... حتی اگر من نخوام ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:24
 

نصف مهمونی خدا هم مثل برق و باد گذشت...  امیدوارم  همه دست پر ازین مهمونی برن سر خونه و زندگیشون ...

هوا اینجا نسبتا خنک شده ... صبحهای پاییزی و شبهای نیمه سرد ... ظهرها همچنان داغ داغه ...

چند روزی بود دلتنگی میکردم برای چیزی که دقیقا نمیدونم چیه ... چیزی که خاطره های قدیمی منو قلقلک میداد ... خاطراتی که توی اعماق ذهنم قایم شدند ... دیگه شاید اونقدرا هم بیادشون نیارم اما هنوز بعضی چیزا اونا رو که نه - حسی که برام داشتند رو شاید - لحظه ای به سطح میارن ... چیزی مثل خبر قبولی افروز توی مخابرات بیرجند ...

چقدر دلم هوای کوچه های بیرجند رو کرد یهو ... هوای استاد صفوی و استاد قاضی زاده ... دلم برای شبهای ساکت و نمای خیابونا از سمت خوابگاه توحید و شبهای گاه به گاه قلعه تنگ شد ... دلم هوایی خیابون معلم و غفاری و خونه قشنگم توی معلم ۱۸ شد ... دلم خواست که برم بیرجند دوباره ... اگر آبان اومدنی شدم مشهد حتما یه سر میرم بیرجند ... بیرجند خالی از دوستان ... بیرجند خالی از هر آشنایی ... اما نه ... هنوز استاد صفوی من اونجاست ... پیر و مراد سالهای آشفتگی و جوانی و سردرگمی ... کاش پیش بیاد و به موقع باشه این سفر ....

 و چقدر قدیمی بود این حرفا ... ولی نه با اون حس قدیم که تمام سلولهای وجود من رو به همراه لحظه های زندگیم درگیر خودش میکرد ... به قول فرهاد :

" اما همه چیز یکسان است و با اینحال نیست ... "

بگذریم ...

این روزهای خوب اگه منو به یاد داشتید از دعاهای خوبتون فراموشم نکنید ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

:( چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 14:53
 

مواجهه با سیستمی که توش بی نظمی یه جور نظمه٬ داره دچار فرسایش می کنه منو ...

اعتراف می کنم که این روزها دیگه دارم خسته میشم از انجام کارهای روتین که هیچ کس حاضر نیست براشون یه وقت اساسی بذاره و هیچ مرجع اطلاعاتی قابل تکیه ای هم براشون وجود نداره ...

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

از موجبات خرسندی ما ... پنجشنبه پنجم شهریور 1388 13:33
 

یه باغ قدیمی و بزرگ با دیوارهای نیمه مخروبه کاهگلی و ضخیم با یه عالم جای مخفی و دنج برای کشف کردن ....

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

... یکشنبه یکم شهریور 1388 12:59
 

یا اصلا نباید دیواری وجود داشته باشه ... یا اگه دیواری بود باید به حد کافی بلند باشه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats