تبليغاتX
حرفهای همیشه
:) دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 8:35
 

امروز بازم آقای گرد مهربون رو دیدم ... اینبار علاوه بر کیفش٬ یه چیز چشم نواز هم توی اون یکی دستش بود ... وقتی نزدیک شد دیدم یه دسته گل دستشه ... یه دسته گل یاس با برگ و شاخه و غنچه ... هیچوقت فکر نمیکردم یه دسته گل یاس میتونه اینقدر قشنگ باشه ...

هوس چیدن گل یاس کردم اونم با برگ و شاخه و غنچه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 12:36
 

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

 

هروقت اومدم دلمو به این مملکت گل و بلبل خوش کنم٬ دستی از غیب رسید و به یک سیلی جانانه مهمونم کرد که هی هی !!! دل خوش نکن به چنین دیار و چنین دانه ای که بر مرغانی چون تو می پاشند ...

تا وقتی یه عده مثل مار چنبره زدن روی همه چیز این خاک٬ این مملکت همینه که هست ... انگاری ارث باباهای گور به گور شده شون هست همه چیز ...

ازین به بعد واسه هیچ چیز اینجا حرص نمیخورم ... شد٬ شد ... نشد هم به درک اسفل ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 13:40
 

۱- اونقدر پیر نیست که بهش بگم پیرمرد٬ اونقدر هم جوون نیست که نگم ... یه قدم همچی بگی نگی از میانسالی پاشو اینور تر گذاشته - اون غریبه آشنایی که این روزا تقریبا هر روز صبح می بینمش با اون هیکل گرد دوست داشتنی و اون نگاه پر از امید و آرامش و اون کیسه کیف مانند ...

۲- رفیق آخرای کودکی و همه نوجوونی و تا اینجای جوونی من ... من به دستهای بیقرار تو قول میدهم / ریشه های ما به آب / شاخه های ما به آفتاب میرسد / ما دوباره سبز میشویم ...

من خوشحالم ... از تلاش تو٬ از همتت٬ از اینکه توی دلت امید ثمری هست هنوز ... میدونم یه ثمر خوب و شیرین در راهه ...

۳-گاهی همون یه نگاه اتفاقی اول صبح٬ یا نه حتی فقط اطمینان از حضور کسی که هست و تو براش خاصی٬ کل انرژی روزتو تامین می کنه

۴- برنامه ۸/۸/۸۸  برای من مشمول اگر و امای جدی شده ... فعلا نمیدونم چی پیش میاد ... هرچند مطمئنم بهترین حالت ممکن اتفاق می افته ...

۵- سیاوش قمیشی را دوست میداریم ... ابی را نیز همچنان ... س.ج. را نیز خیلی دوست میداریم

۶- کوانتومانه می نگریم جهان را !!!!

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

تو دلگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی ... پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 3:31
 

 هنوزم میشه عاشق شد٬ هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق٬ محبوبه ...

 

برای عاشقانه هام خیلی وقته دیگه تملک کردن کافی نیست ... چیزی بیشتر از حس تملک باید باشه ... چیزی ورای این رنگ قصه ها ...

در فراسوی پیکرهایمان٬ فراسوی اونچه میشه دید٬ باید چیزی باشه ... چیزی که بعد از این دنیا هم برام بمونه ... برای دنیا هم بمونه ... یه قصه بزرگ باشه در عین سادگی ...

اصراری برای تقلا ندارم ... اینجور قصه ها از روح زنده و پر امید برمیاد ...

صبح پنجشنبه قشنگ همتون بخیر ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

محیا ... یکشنبه نوزدهم مهر 1388 4:24
 

- عمر آینه از عمر ما آدما بیشتره اگه نشکنه ... 

- آینه اگه بشکنه٬ اگه حتی هزار تیکه هم بشه باز هم آینه ست ... توی هر تیکه ش میتونی خودتو ببینی ....

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

مهرگان 88 ... پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 10:2
 

روز از نو روزی از نو ...

آخر هفته و یه کتاب هفتگی رو به بسته شدن ...

کاش امروز رنگی تر باشه ... با یه پایان خوش برای قصه این هفته ...

۱- حافظیه بودیم پریشب٬ جای دوستان خالی ... شاید ۲۰ مهر هم رفتیم برای بزرگداشت حافظ جانمان این بار جای همگی خالی ...

۲- نیمه مهر رد شد ... پاییزان گویا قصد سریع رد شدن داره ... کاش همپا و همسفر خوبی باشیم برای هم ...

۳- چطور دلتون میاد پای درختای سربلند و سخاوتمند باغهاتون نفت بریزید و خشکشون کنید که به پول زمینتون برسید که برید ماشین بخرید خونه بخرید باغ بخرید که قیمتشون بره بالا و باز پای درختاتون نفت بریزید و خشکشون کنید که باز برید ماشین بخرید و خونه و باغ که باز ....

من اگه یه باغ با یه عالم درخت بلند و کوتاه با یه دیوار کاهگلی ضخیم داشتم ....

۴- منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ....

5-  روز مهرگان مبارک ... روز مهر و دوستی برای همتون پر از عشق ناب ...

روز مهرگان که اسمش منو می بره به خاطرات سالهای دور ... 16 مهر سال 1380 این موقع ها در گیر و دار برگزاری شب شعر مهرگان بودیم با داس و دسته های گندم روی دیوارهای سالن ولایت و .... یادمه مرسده به اصرار این شب شعر رو ردیف کرد ... میخواست مهرگان حتما اولین شب شعر سال جدید رو برگزار کنیم ... رویا رجبی و مرسده و زهرا و علی مهدی دوست و بقیه بچه ها که با جزییات یادم نیست و علی اربابیان که یه سر اومده بود ببینه کمکی از دستش برمیاد یا نه و ... خلاصه سالن شلوغ بود ...

فکر کنم همین روز بود که به مناسبت بزرگداشت فریدون فروغی یا فرهاد - اینجا ذهنم می پره هی - بچه های گروه موسیقی خواستند که بالای دیوار سن٬ یه نوار سیاه بزنیم ...

یادمه علی مهدی دوست یه مشت کاغذ داده بود به من و زهرا که به شیشه های در سالن ولایت بزنیم با یه چسب کم جون که هی ما می چسبوندیم و هی باز میشد و ... منم که اون روز اصلا حالم خوب نبود هی غر میزدم و بداخلاق بودم ... ولی با اینحال بازم خودم رفتم گندما رو زدم به دیوار ... و من و زهرا هم خیلی نموندیم توی سالن ولایت و با هم رفتیم  توی برهوت شوکت ... برهوت شوکت و هجوم متوالی فکر رفتن و دل کندن یا کشیدن بار موندن و یه انتخاب سنگین و  ...

اون روزا تازه 2 روزی بود که از شیراز اومده بودم و هنوز درگیر انصراف دادن یا ندادن از بیرجند و رفتن به جهرم ... 16 مهر و روز حذف و اضافه و ... خلاصه اینکه دل نکندم ... دل نکندم از قصه های ناتمام ... دل نکندم از بیرجند و ...

راستی چقدر خوب بود که زهرا با من بود ... زهرای مهربون همراه ... زهرا و سکوت ...

" عمریه غم تو دلم زندونیه ... دل من زندون داره تو میدونی ... هرچی بش میگم تو آزادی دیگه ... میگه من دوست دارم تو میدونی ... "

یادش بخیر ... هرکس به یاد ما بود و نبود یادش بخیر ... هر کس که از ما بود و نبود یادش بخیر ... هرکس به یاد ما ماند و نماند یادش بخیر .... یاد روزای خوب بخیر ...

6-  و برای یادآوری روز 8/8/88 رو یادتون نره ... این دیگه یه دعوت رسمیه ... برای هر کسی که دوست داره با ما باشه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

یکشنبه دوازدهم مهر 1388 9:15

Its a rainy night in paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in paris
Before the winter snow;

On a lonely street in paris
He held her close to say,
Well meet again in paris
When there are flowers on the champs-elysees.

How long she said how long,
And will your love be strong,
When youre across the sea,
Will your heart remember me? ...

Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
Nous serons encore amoureux
Avec les couleurs du printemps...

And then she said and then,
Our love will grow again.
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please...

And now the lights of paris
Grow dim and fade away,
And I know by the light of paris
I will never see her again...

 

۱- نشستم روبروش... ترانه های قدیمی رو باز براش گذاشتم ... گفتم:  روراست باش ... دلت میخواد بازم گریه کنی؟ ... با کدوماش ؟ ...

یه کمی مکث کرد٬ نگام کرد ... فهمیدم خیلی چیزا رو یادش نمیاد ... حرفام براش مه آلود بود ... این بخش از ذهنش خالی شده بود ... مثل یه صفحه سفید ...

چیزی نگفتم ... این انتخاب جدیدش بود ... اما حس کردم جای چیزی شاید هنوز خالیه ... چیزی که دیگه براش تعریفی نداره ...

۲- سال ۸۰ با چندتایی از بچه ها قرار گذاشتیم که ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ شب روبروی پارک ملت مشهد باشیم برای یاد ایام ... محمد مقدم گفت: حالا چرا اینهمه ۸؟ گفتیم چون میخوایم ببینیم توی کشاکش زندگی کی این تاریخ شاخص رو اصلا به یاد میاره؟ حالا تقریبا مطمئنم تنها کسی که این قول و قرار رو یادشه٬ منم !!! ... و شاید تنها کسی که اینقدر خوشحالانه میخواد بره سر قرار !!!

بهرحال همونطور که قبلا گفتم من ایشالا توی این تاریخ مشهدم ... اگه کسی بتونه بیاد که جمعمون جمع باشه٬ خیلی خوب میشه ... اگه هم نه من قصه هاشو براتون تعریف می کنم ...

۳- قاصدک از چه خبر آوردی؟ / از کجا وز که خبر آوردی ؟ / خوش خبر باشی اما اما / گرد بام و در من / بی سبب می گردی / انتظار خبری نیست مرا / نه ز یاری نه دیاری باری / برو آنجا که تو را منتظرند ...

دلم برای خسرو شکیبایی تنگ شده ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

ماموریتانه !!! سه شنبه هفتم مهر 1388 9:5
 

این روزای اول پاییز داره همش به ماموریت و اینور و اونور رفتن ( به قول یاسی پاساژگردی و ... )  میگذره ... همین که از محیط اداره دور هستم البته خودش خیلی خوبه - هرچی که نباشه من هنوز خصلت مارکوپولویی رو حفظ کردم حالا شاید نه اونقدر زیاد که در ایام جوانی - ...

در کمال تعجب کشف نموده ام که از بین ترانه های قدیمی که من باهاشون خاطره ای داشتم٬ اونایی بیشتر برام تازگی دارن که مربوط به کودکی٬ نوجوانی و ابتدای جوانی میشن ... هرچی به سمت زمان حال میایم ترانه ها و حسشون کمرنگ تر میشه ...

این روزها بخاطر چیزهایی که میخوام و باید یاد بگیرم٬ دارم هزینه میدم هرچند نیروهای حمایتگر زیادی ازم مراقبت میکنند ... با اینحال اینکه فهمیدم برای بعضی از چیزها که بعضی از آدمها اینجا راحت ازش برخوردارن٬ باید هزینه بدم٬ حس خوبی رو برام زنده کرده هرچند کمرنگ اما حس میکنم دوباره باید برای چیزهایی که میخوام محکم بایستم و مبارزه کنم ... مبارزه روح آدمو قوی نگه میداره ... من الان به روح قوی بیش از هر چیز دیگه ای احتیاج دارم ... به باور کردن خودم ... به اینکه اگه همه دنیا ازم رو برگردوند٬ خودم خودم رو حمایت کنم و تنها نذارم و به خودم و توانم اطمینان و باور داشته باشم ... واسه همینه که این چالشها رو دوست دارم ...

حضور روحهای آشنا - که هر کدوم به قول "من"٬ تکه ای از تو رو برات زنده می کنند٬ خوبه ... خوب و اطمینان بخش ... اطمینان از اینکه تو هم توی این دنیا جای محفوظ و مخصوص خودتو داری ... واسه همینه که قدم دوستان و آشناها روی چشم ماست ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

پاییزانه 88 ... چهارشنبه یکم مهر 1388 9:31
 

باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازیهای راه مدرسه ...

باز آمد بوی ماه مهر ...

بوی شادیهای راه مدرسه ...

 

سالها پیش حدود ۱۳ سال پیش وقت رفتن به مدرسه از سمت قصرالدشت٬ سال اول دبیرستان و بوهای خوب و دیدن یار وقت رفتن به مدرسه و بوی بزرگ شدن و دیدن زهرا و سمیه - چهره های عزیز و قدیمی که از بچگی با من اومده بودند بالا - بین اونهمه دختربچه که با اومدن به دبیرستان یهو بزرگ شده بودند٬ چه حس خوب عجیبی بود ... امروز وقتی داشتم از همون مسیر می رفتم اداره یه جورایی دلم برای اون روز خاص تنگ شد ... برای اون بوی خوب که اون روز توی هوا پیچیده بود ... بوی خوب آغاز جوانی ... رها از همه چیزهایی که محصورمون کرده بودند ....

دیروز - آخرین روز تابستون با قدیمی ترین و عزیزترین دوستم - زهرا - گذشت ... باز هم ساده و باز هم دوست داشتنی ... چیزی از جنس بچگی هامون در بطن بزرگسالی ... چیزی که به دل نشست ...

 

من عوض شدم ... من عوض شدم؟؟؟!!

شاید ... حتما عوض شدم ... هیچ چیز توی این دنیا بی تغییر نمی مونه ... حداقل اون چیزهایی که ذات متغیر دارن ... من لاله ۷۵ و ۷۶ نیستم ... لاله ۷۸ و ۷۹و ۸۰ ...

لاله ۸۴ و ۸۶

و نه لاله ابتدای ۸۷ هم حتی ...

دنیای من دیگه از جنس شعر و حافظ و عشق و شهود نیست ... دلتنگ خیلی از لحظه های قدیم هم نیستم ... دیگه به ندرت خیلی چیزها رو به یاد میارم ... اما میدونم گذشته با همه زیر و بمش٬ با همه فراز و نشیبش زیبا بود ... خوب بود ... لحظه به لحظه ش مال من بود ... هر چیزی که توش پیش اومد متعلق به من بود و من دوستش دارم ... اما دیگه درگیر هیچ لحظه ای نیستم اونطور که شاید هنوز خیلی ها هستند ... همونطور که یادآوری لحظه های مدرسه رو دوست دارم اما هرگز دلم نمیخواد دوباره به اون ایام برگردم ... چون چیزی نیست که بخوام توی اون روزا عوضش کنم ...

اینا رو برای محمد نوشتم ... برای "من" ... برای خیلی های دیگه از رفقا و آشناهای قدیمی که از من هنوز یه تصویر قدیمی دارن ...

دیدن تغییر تصویر مانوس یه چیز یا فرد معمولا چندان خوشایند نیست مگر اینکه تو هم بتونی اینرسی احساسیت رو کنار بذاری و با این تغییر هماهنگ بشی و از تازگیهاش لذت ببری و لحظه ها و خاطره های نو خلق کنی ...

و برای ح-ر : ممنونم که از قلعه و بیرجند برام نوشتی ... شنیدن از احوال دوستان و از مکانهایی که دوست دارم برام انرژی بخشه ... منم امیدوارم روزی دوباره توی زمان حال همه با هم بیایم بیرجند و کنار هم باشیم هرچند شاید شدنی نباشه اما فکرش هم قشنگه ...

و دیگه اینکه پاییز عزیز من از راه رسیده ... خیر مقدم به مهر ... سلام به پاییز مهربون بی ادعا ... سلام به لحظه های باد و بارون ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats