تبليغاتX
حرفهای همیشه - سفرنامه 8/8/88
سفرنامه 8/8/88 دوشنبه یازدهم آبان 1388 20:22

 

آری گو درها وا شده بود

هر رودی دریا هر بودی بودا شده بود

 

به قول یاسی لحظه هایی هستند که باید خودت رو توشون رها کنی ... باید دل به دریاشون بزنی ... بی هیچ فکری ...

 

8/8/88

 

صبح تا ظهر با مامان توی حرم بودیم ... چنان غلغله ای بود که بعید میدونم مشهد تا بحال به خودش چنین جمعیتی رو دیده باشه ... قربون امام رضا برم توی این شلوغی زیارت اصلا بهم نچسبید ... فقط واسه کسانی که حاجت داشتند دعا کردم و واسه هر کی یادم بود و اونایی که بهم گفته بودند نایب الزیاره شدم ...  بالاخره با دلخوری از اونهمه ازدحام اومدم برم که امام رضای مهربون بهم یه کفتر داد ... یه کفتر سفید با یه نشون قهوه ای ... اومدم با خودم بیارمش ترسیدم کفتر حرم دلش برای خونه ش تنگ بشه و دوری رو طاقت نیاره ... ترسیدم خودمم پرش بدم چون چنان توی دستم آروم بود که گفتم حتما حالش خوب نیست ... یه کمی بهش آب دادم و دست آخر دادمش به یکی از خدام که پرش بده ... حالا همش حسرت میخورم چرا خودم پرش ندادم و شاهد پروازش نبودم ...  

 

 ساعت 5.5 عصر فلکه تقی آباد روبروی زیست خاور زینب و زهرا مبارکی رو دیدم ... با هم رفتیم کوهسنگی ... یه کمی نشستیم توی راه برگشتن واسه جمعمون شیرینی گرفتیم و راه افتادیم سمت پارک ملت ... ساعت یه ربع به  8 شب، من و زینب و زهرا مبارکی– رسیدیم به پارک ملت، درب ورودی از سمت سجاد ... اولش با خودمون گفتیم احتمالا خیلی باشیم، سر جمع 6- 7 نفری بیشتر نیستیم تازه با احتساب کسانی که برای اومدن هماهنگ شده بودند ... خلاصه یه قدری که نشستیم علی زعفرانلو به جمع ما اضافه شد ... یه کمی که صحبتامون گل انداخت، مرسده و محسن هم رسیدن و بعد بطور خیلی غیرمنتظره یکی از همکلاسیها – رضا رضاپور به جمعمون اضافه شد ...و بعد عمو جواد و راضیه اومدند که جمعمون جمعتر بشه ... خلاصه علی و محسن رفتند دنبال سمیه و همزمان زهرا کهنسال – یار شفیق دوران دانشجویی، آجی کوچیکه؛ قل معروف من – و نگار و ملیحه و فاطمه علیمردانی  و بعد سمیرا نطاق به همراه شوهر و دختر شیرین و نازش به جمع ما اضافه شدند و بعد هم سمیه – کفتر شیرین علی -  اومد توی جمعمون و خلاصه این شد که ما حسابی سورپریز شدیم ... همونطور که به یه دوست گفته بودم اینکه انتظار نداشته باشی واسه همچین قراری کسی بیاد و بعد یهو با یه چنین جمعی غافلگیر بشی خیلی قشنگه ... خلاصه همه با هم رفتیم توی کافه پارک و کنار دریاچه نشستیم و چای و شیرینی خوردیم که همون وقت علی گفت : لاله همین حالا وحید زنگ زد ... گفتم بهش بگه اونم بیاد خلاصه علی به وحید زنگ زد و گوشی رو داد به من ... اولش وحید نمیخواست بیاد اما بالاخره راضی شد که به جمع ما بپیونده ... وحید که رسید ما رفته بودیم کافی شاپ واسه شام ... چقدر خوب شد که اومد ... هادی نخل احمدی هم که توی کافی شاپ بهمون ملحق شد و خلاصه خرسند شدیم از دیدار دوستان شدییییییییید ... از دیدن دوستان تک به تک ... همه بچه هایی که لطف کردن و اومدن ... همه کسانی که برام خاطره های قدیمی رو زنده کردن ... دوستان اول جوونی٬لحظه های صمیمی و پرفراز و نشیب تجربه کردن و بزرگ شدن ... و بر خلاف قدیم و بر خلاف زینب، دلم ازین دیدار تازه نگرفت ... شاید چون به قبل و بعدش اصلا فکر نمیکردم ...  هرچند این دیدار برای گفتن خیلی حرفا و دیدن بچه ها بعد اینهمه وقت خیلی کوتاه بود ... اما خوب همینکه به قول مرسده بهانه ای شدیم برای تجدید دیدارها خودش خیلی خوب بود ...

توی جمعمون از خیلی ها اسم بردیم که نبودند ... از رویا رجبی، علی مهدی دوست، محمد جعفری، علی اربابیان،  راحله محبوب، علی سعادت، ابوذر فرمانی، امین توکلی، لاله محمودیان، لاله شهابی، فاطمه نقوی، میلاد محرمی، محبوبه محمدپور، حسین جدیدالاسلامی، غزاله حمزه ئی، غزاله حسینی، زینت ، یاسمن، لیلا حسینی،علی قهرمانی، محسن مقدسی٬ مژگان صفایی، مرجان و سارا دژیور، پویا ، زهرا چهارباغی، شکور شکوری و مهدی اسماعیلی و ...

و از اونایی که دیگه نبودند: ایمان عطاریان و حمید دولی نژاد – که من بازم نفهمیدم کیه ... و خلاصه هر کس به سهم خودش از کسانی که خاطره ای ازشون داشت ...

و در نهایت بعد از شام، ازونجایی که من گیر دادم – به قول مرسده گیر شیرازی به قول خودم گیر مخصوص لاله خانم !!! ( یاسی در جریانه ) - که وحید یه کمی برامون آواز بخونه و همه میخواستند زود برن خونه هاشون !!! -  قرار شد مرسده فردا شبش بچه ها رو دعوت کنه خونه شون و همه دور هم بازم جمع بشیم ...

این شد که 8/8/88 به خاطره های شیرین پیوست و 9/8/ 88  صبح رو با دیدار کیمیای عزیزم – که یکی از هدیه های بزرگ زندگی توی لحظه های غریب و حساس به من بود-  شروع کردم ... با هم رفتیم الماس شرق که بخاطر کسالت من زود رفتیم خونه کیمیا ... ظهر رو با هم بودیم ... حرف زدیم و عکس دیدیم و یه خاطره قشنگ به خاطره هامون اضافه کردیم ...  

شب هم با بچه ها، علی و سمیه گلی و حجت و نرگس و هادی و شیوا – عروس کوچولو- و وحید نیری همه جمع شدیم خونه مرسده اینها ... و بعد از پذیرایی گرم مرسده و محسن، وحید بالاخره با درخواست ما یه آسمون آواز شد: با "یه شب مهتاب" شروع کرد، با "بارون" ادامه داد، گل گلدون من رو خوند، یه شعر از رضا یزدانی خوند – دقیقا اسمش رو یادم نیست اما فکر کنم رستاخیز بود – و ازونجایی که بچه ها باید میرفتند بخوابند واسه کار و تلاش روزانه فردا – همه که مثل من خوشحال و سرخوش 5 روز مرخصی نبودند!!!!-  وحید هم دیگه نخوند برامون ... اما خوب به من همونقدرش هم چسبید هرچند کم بود ... جای گیتار و دف و سه تار و تنبور هم خالی و بالتبع جای علی اربابیان، مهدی اسماعیلی، محمد جعفری، امین توکلی، ابوذر فرمانی و افشین روحانی - که نمیشناسمش اما ظاهرا بعد از بچه های دوره ما اساسی پایه وحید بوده - هم به قول علی زعفرانلو، سبز خالی ...

 و چنین است ای شاملو که دیدارها از فراق شیرینتر آمده اند و دوستی ها از کینه و دشمنی دلچسب تر و قصه های ما را خاطراتی است که از به یادآوردنشان لبهایمان به تبسم می شکوفد ... و ما هنوز در کنار هم خاطرات شیرین می آفرینیم چرا که ما هنوز زنده ایم ...

 دل به دریا زدیم و با خودش برد ما رو هرجا دلش خواست ... همونجایی که مقصد بود گویا ...

 جای همه اونایی که نبودند سبز ...

 

پی نوشت:

دیشب توی پی نوشت یه سری مطلب گذاشتم که ظاهرا بلاگفا گرسنه بوده و خوردتشون !!!!

بهرحال شاید نباید به سبک و سیاق دیشب نوشته می شدند اون مطالب با اینحال من یه عده از دوستان رو به دلایل شخصی نام نبردم که اتفاقا شخصا خیلی هم به یادشون بودم ( مخصوصا به یاد حرفای یکی از دوستان توی سفرم به بیرجند توی سال ۸۴ و ... ) و حالا لازم میدونم ازشون یادی کنم با ذکر یه عذرخواهی مخصوص نه بابت از یاد بردن و خدای ناکرده سانسور کردنشون بلکه همونطور که گفتم بابت دلایل شخصی که تا حدودی برطرف شد:

و اما دوستان عزیز و پرخاطره ای که لازمه اینجا ازشون یاد کنم : سمیرا مودی و زهره حافظی٬ علی قندی٬ رضا محمودی٬ محمد تاج پور٬ علیرضا شیخ جعفری٬ فرید فرزین و ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats