تبليغاتX
حرفهای همیشه -
دوشنبه هجدهم آبان 1388 8:27
 

چند روزی میشه که یه بغض گاه و بیگاه میاد صاف میشینه توی گلوم و ول کن هم نیست ...

 

ته ته دلم تمنای چیزی هست که واقعا نمیدونم چیه ... به قول یاسی حالم که بد میشه میشینم به کند و کاو خودم ... فرقش اینجاست که یاسی در نهایت میرسه به اون چیزی که داره آزارش میده اما من حقیقتا هیچ چیزی پیدا نمی کنم ...

گاهی فکر میکنم تمام چیزهایی که یه روز سرسختانه بهشون متعهد بودم حقیقتا چیزهای مهمی نبودند اما باز با خودم میگم اگه حتی فقط یه درصد احتمال داشته باشه که یه ارزش واقعی بوده باشند٬ باز هم میشه بهشون متعهد بود - به حکم عقل ...

اما چیزی ته دلم دوباره میگه چرا این ارزش فقط برای امثال تو هنوز ارزشه؟ ... آیا این همون ترس غریب تجربه کردن نیست که در لوای یه مفهوم ارزشمند خودشو بهت تحمیل میکنه ؟ ...

جوابی نیست ... اما اگر گذشته رو مرور کنم میبینم کارنامه من توی تجربه کردن و قصه آفریدن سفید بوده ... اونقدر سفید بوده که خودم رو مغلوب اون ترس بازدارنده ندونم ... اینجای قصه خوبه ... میدونم کوله بار حسرتم خیلی سبکه ... چون تقریبا هرجا لازم بوده - برای دلم کاری کردم که الان خیلی شرمنده ش نباشم ... حداقل توی لحظه های حساس ...

اما اینکه چرا دلیلی برای این بغض گاه و بیگاه نیست٬ نمیدونم ... شاید این دلیل اونقدر ته ته های دلم مدفون شده که دیگه نمیتونم ببینمش ...

بهرحال میدونم همه چیز همیشه نمیتونه کاملا خوب باشه ... ولی وقتهایی هست که همه چیز حقیقتا رضایتبخشه در بهترین حالت ممکن ...

ثانیه ها هم میگذره رفیق قدیمی من ... اما امیدوارم در انتهای گذرشون قصه های قشنگی برامون بمونه ...

****

باز هم یه آرزوی کوچیک رنگی:

امنیت آغوش اون بی هیچ حرفی ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats